هم خونه ی جدیدم یه دختر ِ مکزیکیه. اولش که فهمیدم کلی ذوق کردم که از این به بعد می تونم دوباره کتاب های زبانم رو دربیارم و یه معلم که همیشه دم ِ دسته و می تونم این وقفه ی یک ساله ی اسپانیایی نخوندن رو جبران کنم. دو تا هم خونه ی قبلیم هر دو ژاپنی بودن و این جا زبان انگلیسی می خوندن. خیلی آروم و بی سر و صدا و کاملاً قابل اطمینان. هیچ وقت با هم جر و بحث نکردیم و مدتی که اینجا زندگی می کردند دوران ِ آروم و بی درد سری بود.
اما با این یکی یقیناً به مشکل بر خوردم. روز ِ دوم یکی از دوستان ِ پسرش رو بدون ِ اینکه با من هماهنگ کنه آورد خونه. خوب در برخورد اول چیزی نمی تونستم بگم. گفتم بزار ببینم اوضاع از چه قراره. نشستند روی کاناپه و با صداهای بسیار بلند شروع کردن مکزیکی حرف زدن. دندون رو جیگر گذاشتم تا پسره بره. هفته ی بعدش یه شب بهم اس ام اس داد که اون یکی دوستم الکس می تونه شب بیاد یکی دو ساعت دیرینک بخوریم؟ تو هم می تونی به ما ملحق شی. براش زدم که قربونت اینجا بار نیست که بهتره همون بیرون دیرینکتونِ کوفت کنین.
اینم گذشت تا دو روز پیش. ساعت 5 بعد از ظهر شنیدم که صدای دوست ِ روز اولی میاد. یه نیم ساعت نشستن به قهوه خوردن و رفتن بیرون. گفتم آخیش! ولی نیم ساعت بعد دوباره برگشتن. چشمتون روز ِ بعد نبینه ، خانوم شروع کرد به آشپزی ، ظرف بهم میزد، هود روشن می کرد ، روغن می سوزوند و آقای دوست هم همچنان با صدای ِ بلند یه چیزایی در مورد ِ یه یارویی بلغور می کرد.
من اصولاً بنده ی سکوت و آرامشم. مخصوصاً اگه تو خونه باشم واقعا دلم می خواد جو ساکت باشه و چون با اون ژاپنی ها اصلاً از این مشکلات نداشتم به ذهنمم خطور نمی کرد که اولش به دختره بگم اینجا باید سر و صدا راه نندازه. خلاصه، به خیال ِ خودش واسه اینکه سر و صدا نکن، غذاشونو بردن تو بالکن و در و پنجره رو بستن. بعد از یک ساعت خونه شد سونا، منم که متاسفانه آدمی نیستم که برم داد و هوار کنم که جمع کنین بساطتونو ، واسش اس ام اس زدم که اینجا دارم می پزم از گرما پنجره رو چرا بستی؟ دوستت هم دیگه باید بره خونشون لالا. ساعت 11 شب بود. بعد از یه ربع صدای باز شدن پنجره اومد و یه ربع بعد ترش هم پسره رفت.
صبح در اولین حرکت به سمت آشپرخونه پام خورد به شیشه های آبجو . خون داشت خونَمو می خورد. شروع کردم به سر و صدا کردن و کوبیدن ِ ظرفا به هم. اوج ِ اعتراضم همینه خیر ِ سرم. عصر براش اس ام اس زدم - خدا این تکنولوژی رو از ما نگیره- که دیگه نباید مهمون بیاره و از این حرفا. امروز میگه فردا صبح می خوام باهات حرف بزنم. می دونم می خواد خودش رو محق نشون بده اما من کوتاه نمیام. آدم تو خونه ی خودش نمی تونه آرامش داشته باشه؟ حق دارم یا نه ؟