تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

روزهاي فروردين پر شور ، متبرك و تازه اند.

 اين را حتي مي توانم در سلام پيرمرد همسايه كه صبح ها نان تازه به دست از جلوي خانه مان رد مي شود حس كنم. در برق چشمانش و لبخند شيرينش و آن كلاه شاپوي نوي مشكي اش كه از جان بيشتر دوستش دارد.

 هوا عالي است . باد خنكي مي پيچد توي شش ها و وادارت مي كند بيشتر نفس بكشي .

هر صبح پنجره هاي قدَي ِ خانه را باز مي گذارم و كيف مي كنم از رقص باد و پرده . از شعاعهاي زرين خورشيد كه مي لغزند روي زمين و فرش و ميز و كتابخانه . از جيك جيك و بغ بغو و قار قار هايي كه در هم تنيده مي شوند و  به خنده ت مي اندازند.

هر صبح رستگار مي شوم انگار با عطر چاي و نان برشته كه پر مي كنند خانه را و اين خود ِ زندگي ست . اين دليل ِ بودن است و من راه ِ ديگري براي خوشبخت بودن بلد نيستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

چشمانم را مي بندم و روزهايي را كه گذشتند يك بار ديگر روي نوار سلولوئيد ظاهر مي كنم . شروع سال را به ياد ندارم ، عجيب است . هر چه سعي مي كنم هيچ صحنه اي را نمي توان جدا كنم براي سكانس افتتاحيه. قطعا بينندگان عزيز اين قصور را بر تدوينگر خواهند بخشيد.

تابستانش با گرماي سوزاننده و راه هاي طولاني مزين شد. خيمه زدن روي كتاب ها و رفت و آمد در مسيري كه هر روزش يادآور خاطرات خوبي است. به استثناي موجوداتي كه سعي كردند زهر بپاشند روي زخمها ولي با درايت ِ يك همراه عزيز ، پادزهري تهيه شد و از يك خطر جدي نجات يافتم . مي دانم كه از اين به بعد شب هاي شهريور و مهر برايم يادآور آن صحنه ي سپيد خواهند بود .

پاييزش بي سر و صدا و در قرنطينه سپري شد. از همان روزهاي سكوت و آرامشي كه مي شود خود را غرق كرد در آغوشش. نمي دانم چرا همه ي اتفاقات خوب زندگي ، در اين شاه فصل بر من ظاهر مي شوند. هديه اي كه اصلا قرار نبود به دست نگارنده برسد و نمي دانم چرا يك دوست ناشناس به ضميمه ي يك بسته ، كليد ِ زندگي را هم برايم فرستاد. مي خواهم هر جا كه هست برايش آرزوي شادي كنم و از اينكه دنياي ِ جديدم را به من نشان داد دستانش را بفشارم.

زمستان هم بي برف و باران ِ مسرت بخش به سرعت سپري شد و مي شود و ما را در حسرت يك زمين نرم ِ سپيدپوش گذاشت تا شايد زمستاني ديگر. شايد فصلي ديگر كه بركت اش از يادببرد گرماي بي تاب كننده ي تابستان هايش را. زمستانم  تا نيمه با قلم و كتاب و كاغذ طي شد. زيبا نبود و بايد مي گذشت. و گذاشتم كه همانطور كه دوست دارد پيش رود. همانطور كه اجازه داده ام تا پايانش ، حسابي كيفور باشد و هر كاري دلش خواست انجام دهد. زمستان است ديگر بايد هوايش را داشت. سر به سرش نمي گذارم . صبح به صبح به گلدان كوچك كنار پنجره نگاه مي كنم كه كي قرار است جوانه بزند . كي خبر مي دهد كه بهار نزديك است ( مگر نيست؟). اين ساقه ي نحيف ِ خفته در خاك، شده است تقويم ِ جديد زندگي. و من در انتظار سالي هستم كه مژده داده است با آمدنش دنياي تازه اي پيش چشمانم و ايضاً قدم هايم مي گسترد.

عجيب در انتظار بهارم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

پست را به دلایلی پاک کردم ، تجربه ای شد که یادم بماند اینجا جای نوشتن از فرشته های از دست رفته نیست . نظراتی برای این پست فرستاده می شد که هزاران فرسخ از روح نوشته فاصله داشت . نمی دانم کی قرار است یاد بگیریم که اگر در مورد مطلبی نظری یا فکری به خاطرمان نمی رسد ، خزعبلات از خودمان به جای نگذاریم.

از همه ی عزیزانی که برایم مهم بود این پست را بخوانند با شرم بسیار پوزش می خواهم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

1

ديگر نه نفسي در سينه باقي مانده نه جاني در پاها. چند قدم ديگر مي رسيم به قله . آنقدر همه چيز سفيد است و نوراني كه احساس مي كنم كور شده ام. به پشت سر برمي گردم و او را مي بينم كه نفس نفس زنان دارد بالا مي آید . داد مي زنم: - خسته شدي؟

داد مي زند: - نه ... ديگه داريم مي رسيم . و دستش را به طرفم دراز مي كند  - دستمو مي گيري؟

2

نشسته ايم  آن بالا و زمين و كوه و برف زير پاهايمان ، عجيب كوچك و شكننده اند. و بيش از همه چيز، سكوت ِ كوهستان است شنيده مي شود. كلاه پشمي سورمه اي اش را تا روي ابروهايش پايين كشيده و از ليوان مقوايي طرح دارش ، عطر چاي ِ داغ را مي نوشد. نگاهم مي كند: - ديدي بالاخره يه روزي آوردمت اينجا؟

-اوهوم ... شاهكاره . ديگه دلم نمي خواد برگردم اون پايين . تو چي؟

شال گردنش را كمي شل مي كند و با خنده مي گويد: - يعني تو هم مي خواي بري "در دل طبيعت وحشي" ؟ پسره آخرش مُردا !

با ابرو اشاره مي كنم كه يعني نه . دست مي برم و مشتي برف از زير پاهايم بر مي دارم.

3

سر پاييني آمدن سخت تر از بالا رفتن شده و هر لحظه امكان دارد ليز بخوريم و به تاريخ به پيونديم. دارد آهنگ يكي از فيلمهاي محبوبش را با سوت اجرا مي كند. تمام راه بازگشت را با سكوت و دوره كردن موسيقي تاريخ سينما برمي گرديم.

4

زندگاني بسيار بسيار لذت بخش ، هيجان انگيز و سرشار از آرزوهاي محقق شده خواهد شد ، همانطور كه پيش مي رويم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

۱. بن (داستين هافمن) از آن موجودات بيش از حد تنهاي ِ، بي دست و پاي ِ خجالتي است كه آدم مي خواد يك سيلي حسابي روانه ي صورتش كند تا كمي به خود بيايد. نه در مقابل خانواده اش اراده دارد (حتي نمي تواند لحظه اي در جشن فارغ التحصيلي اش كه پدر و مادرش برگزار كردند ، خلوت كند و تنها باشد) و نه در مقابل لوندي هاي خانوم رابينسون (آن بنكرافت) –كه از قضا همسر همكار پدرش است و دو برابر او سن دارد- اختياري از خود نشان مي دهد. تا جايي كه خانوم او را اغوا مي كند و تمام تابستان تبديل مي شود به پلي براي بن كه از آن موجود دست و پا چلفتي ، تبديل شود به مردي كه مي تواند هر چه اراده كند به دست بياورد. حالا اين وسط پدر و مادرش تصميم مي گيرند باب ِ آشنايي بن را با دختر رابينسون ها – ا ِلن (كاترين راس) باز كنند ، شايد پسر ِ افسرده و تنهايشان! به خود بيايد و تصميمي براي آينده اش بگيرد... حالا تصور كنيد حال و روز ِ بن بدبخت را كه هم عاشق الن شده است و هم از طرف خانوم رابينسون تهديد شده كه اگر با الن رابطه اي برقرار كند ، او همه ي ماجراي عاشقانه ي تابستاني شان را بر ملا مي سازد... *

۲. سيمونه (رناتو سالواتوري) جلوي چشمان برادر كوچكترش روكو (آلن دلون) به عشقش ناديا (آني ژيراردو) تعدي مي كند ، روكو ضجه مي زد، التماس مي كند ، اشك مي ريزد اما سيمونه ديوانه شده ، زده به سرش ، حتي نيم نگاهي هم به روكو نمي اندازد و بعد هم آش و لاشش مي كند . چند ماه بعد كه خانواده براي پيروزي روكو در مسابقات بوكس جشن گرفته اند سيمونه سر مي رسد ، عقل از سرش پريده، به روكو مي گويد كه ناديا را به چاقو كشته ، روكو فقط بغلش مي كند و دوتايي گريه مي كنند... **

۳.نمي دانم چقدر به اراده ، شجاعت و عصيان در خودتان ايمان داريد و حتي به آنها مي باليد ، اما من فكر مي كنم خيلي چيزها از جمله سه كلمه ي بالا ، همانقدر كه بايد ياد گرفته شوند و اكتسابي هستند ، بايد در خون آدم هم باشند. تا وقتي من آدم بزدلي هستم ، هيچ مكتب و كلاس و آموزشي نمي تواند مرا به موجودي سلحشور و با اراده تبديل كند. من تا خودم نخواهم ، تا تصميم نگيرم حتي نمي توانم ساده ترين معادلات زندگي را بفهمم ، چه برسد كه حلشان هم بكنم.

 4.بن ، بر اثر شرايط بد تربيتي اش و جامعه، موجود خجالتي و پَپِه اي بود كه يك تلنگر (حالا چه غير اخلاقي و چه بر پايه ي اصول و قانون) لازم داشت . خانوم رابينسون اين تلنگر بود. بن خودش را كشف كرد. فهميد كه مي تواند حتي در مقابل تهديد هم بايستد و در اين راه آبروي خود را هم به باد داد. ( اما مگر آبرو چقدر مهم است؟ اين زندگي فقط يك بار اتفاق مي افتد. نه اين است كه آبرو يك استراتژي ساخت بشر است؟) بن در آخر فيلم به خواسته اش رسيد. زندگي اش را در دست خودش گرفت.

 5.روكو ، پسر نجيب ِ يك خانواده ي فقير ايتاليايي است كه هر اتفاق بدي كه براي برادرانش مي افتد،به گردن مي گيرد. به جاي سيمونه روي رينگ مي رود، مشت مي خورد ، آسيب مي بيند و خم به ابرو نمي آورد. زندگي ِ او در قرباني شدن براي ديگران معني دارد. از ناديا جدا مي شود و او را نزد سيمونه مي فرستد «اون بيشتر از من بهت احتياج داره... برو كمكش كن» (حرص ِ آدم درمي آيد از اين همه فداكاري ِ پوچ) . پايان ِ فيلم هم با تصميمي ( كه باز هم از جانب روكو نيست) براي ادامه ي زندگي او رقم مي خورد. روكو هيچ وقت نمي تواند خوشبخت باشد. او باور دارد كه زندگي اش را ديگران بايد اداره كنند ، همه چيز فداي ديگران.

 6.خوشبختي چيزي نيست كه ديگران دو دستي تقديم تان كنند. بايد بخواهيد و برايش دست و پا بزنيد. زندگي تان را خودتان مي سازيد.

 

 * فارغ التحصيل- كارگردان: مايك نيكولز- 1967- برنده اسكار بهترين كارگردان

 ** روكو و برادرانش- كارگردان: لوكينو ويسكونتي- 1960

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

آمده ام كه زندگي كنم ... كه خلق كنم و خداي كوچكي باشم در قلمرو كوچكترم.

آمده ام تا عشق را بيابم ... از لابه لاي حرف هايت . از زمزمه هايت . از بغض هايت.

آمده ام كه مرا پيدا كني ... كه براي يافتنم كفش هاي آهنين بپوشي .

آمده ام كه شكر كنم او را ... كه بزرگ است و خداي ِ تمام لحظه هاي من . او كه مرا براي تو ، و تو را براي من آفريد و راه را نشانمان داد تا بيابيم .

آمده ام تا در سخت ترين لحظه ها هم فقط نام تو را فرياد بزنم و نگويم :چرا ؟ كه بگويم: وقتي تو هستي چه باك!

آمده ام تا مهره ي كوچكي باشم روي اين صفحه ي عظيم ِ هزار رنگ . با مهارتت راه درست را انتخاب مي كني و مرا پيش مي بري . ماتم نمي كني . هرگز !

آمده ام ... به اين دنيا آمده ام تا هميشه يادم بماند چه فرصت بزرگي برايم مهيا كردي كه باشم. باشم و براي بودن ِ تك تك عزيزانم شكر كنم.

دوم آذر ِ بيست و چند سال پيش ، من آمدم

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ...  

 

1... فهميده بود انگار ، كه شب ِ آخر است. بد قلقي مي كرد. از صبح شروع كرده بود به غر زدن. عصر هم تمام ِ راه را پياده آمده بود. از سينما آزادي تا ...؛

هدفون به گوش، خودش را پرت كرده بود ميان جمعيت تا يادش برود كه قرار است تا اطلاع ثانوي پرونده ي اين آدم ها هم بسته شود. اين موجودات ِ نازنين ِ دوست داشتني . اين فرشته هاي سپيد پوش. جعبه ي شيريني را هي اين دست و آن دست مي كرد و تمام تلاشش اين بود كه به آدم ها نگاه نكند. پرده ي اشك ديدش را تار كرده بود اما زور مي زد تا حتي قطره اي هم فرو نچكد روي گونه هايش. مردم مي آمدند و مي رفتند. مي خنديدند و داد مي زدند و كيسه هاي خريد به دست پچ پچ مي كردند. او اما دلش حسابي گرفته بود. مثل هوايي كه انگار مي دانست «امشب، شبِ آخر است»؛

نزديك آن چهارراه معروف ِ دوست داشتني كه رسيد دلش هري ريخت پايين. ديگر اين چراغ هاي قرمز و سبز و زرد او را به سوي «او» هدايت نمي كردند. براي خودشان رنگ به رنگ مي شدند. براي دل ِ خودشان .

نگاهش را انداخت روي سنگ فرش هاي قديمي و قدم به قدم ، صداي كوبش قلبش را بلند و بلندتر مي شنيد. با نوك ِ انگشتش ، قطره اشك سرگردان را از گوشه ي چشمش پاك كرد. انگشتش خيس شد. اما او با هيچ پارچه اي خشكش نكرد. رفت و رفت و رسيد به آن در ِ بزرگ ِ چوبي . و راهرو هاي تنگ و پوسترهايي كه حالا همه شان انگار ديگر به او نگاه نمي كردند...

2...توي آن اتاق ِ كوچك ِ باريك ديدمش. بُق كرده بود و ذل زده بود به صورتش توي آينه. وقتي چشمش به من افتاد بلند شد . خواست برود توي اتاق كناري كه پريدم دستش را گرفتم. حرفي نزدم. حرفي نزد. برگشت نگاهم كرد. سفيدي ِ چشمانش قرمز بود. سربندش را درست نبسته بود و موهاي ِ لَخت ِ سياهش از گوشه هاي پارچه آمده بودند بيرون.

:« چيه؟» با لبان لرزانش اين كلمه را گفت و دستش را از توي دستم كشيد بيرون.

:« نمي خواي حرف بزني؟ ... اينقدر بي رحم نباش. دلم برات تنگ ميشه . بزار لااقل يه دلِ سير نگات كنم خوب.»

:«نمي خوام. اين لحظه هاي آخر بزار تنها باشم. » و بغضش تركيد. «معلوم نيست ديگه كِي همديگه رو ببينيم... بزار دوري تو راحت تر قبول كنم ... باشه؟ ... بزار نبينمت ... بزار دور شم از تو ، از خودم ... »

دستانم رو دور گردنش حلقه كردم . آن اشك ِ لجوج بالاخره كار خودش را كرد و سرازير شد. با سر انگشتانم براي آخرين بار لباس هايش را لمس كردم . نرمي ِ رداي ِ سپيدش را به خاطر سپردم . از زير دستانم خودش را كشيد بيرون.

:«ميرم لباسامو درست كنم ...» و به سرعت در تاريك روشني ِ اتاق ِ كناري گم شد. من ماندم. و خاطره اي كه گرچه گاه حواشي اش با تلخي و بغض همراه بود اما شيرين بود . ماندگار بود . هم براي ما و هم براي آنهايي كه ديدنمان.

كسي تقه اي زد به در . سريع اشك هايم را پاك كردم . :«بله؟ بياين تو »

صدا از پشت در گفت:« لباساتو بپوش بيا پايين تو سالن. بچه ها همه جمع اند.»

:«باشه اومدم»

پاورچين پاورچين رفتم سمت اتاق نيمه روشن ِ لباس. نبود. لباسهاي(ش)م را مرتب گذاشته بود روي چوب لباسي. و با سنجاقي اسمم را زده بود رويشان. آرام گفتم :

« خداحافظ يرما ...»

 

پي نوشت: سوم آبان ، هويت مجازي ام پنج ساله مي شود. راه رفتن را خوب آموخته . كم كمك بايد آماده شود براي دوره ي جديدي از زندگی اش.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

يرما

بازيگران:

سهيلا گلستاني

اشكان صادقي

مهدي پاكدل

ايمان افشاريان

شقايق پورحمدي

سوده شرحي

نوشين سليماني

نويسنده: فدريكو گارسيا لوركا

دراماتورژ و كارگردان: رضا گوران

طراح صحنه و لباس: هديه تهراني

طراح نور: فرهاد مافي

دستيار اول كارگردان و برنامه ريز: نورالدين حيدري ماهر

منشي صحنه: ساقي عطايي

آهنگساز: آرش گوران

برنده ي جايزه ي بهترين بازيگري زن براي سهيلا گلستاني

نامزد دريافت جايزه ي بهترين كارگرداني براي رضا گوران

نامزد دريافت جايزه ي بهترين طراحي لباس و صحنه براي هديه تهراني

از بيست و ششمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر / زمستان 86

17 شهريور تا 2۵ مهر / تئاتر شهر/ تالار سايه/ ساعت 20

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

من فكر مي كنم ... به لحظه هايي كه نه تو و نه هيچ موجود زنده اي نتوانست درك كند كه آن اشك ها نه از سر ِدلتنگي كه از سر دلسوزي بود براي وجودي كه مال خودم بود و من نتوانستم كاري برايش بكنم ، كه برايش مادري كنم ؛

من فكر مي كنم ... به دستهاي يخ زده ي لرزاني كه آن شب هاي سرد زمستان ، قايم شده در جيب هاي پالتو، آنقدر محكم مشت شده بودند كه مي شد صداي شكستن استخوان هايشان را شنيد .

من فكر مي كنم ... به تو ، به آن تقدير روشن ِ پولك نشاني كه يادم مي اندازد هر جاي دنيا هم بروي مي توانم پيدايت كنم . تنها سحابي ِ نوراني ِ آسمان من .

من فكر مي كنم ... به سرماي استخوان سوز ِ زمستان و جشنواره ، و چشمهاي درخشان چند صد موجود نگران ِ مشتاق در تاريكي سالن قشقايي و لرزش ِ پاهايمان، نه از سرما كه از غرور  .

من فكر مي كنم ... به راه ِ آمده و هزاران راه ِ نرفته كه هر لحظه مضطرب ترم مي كنند از بس مثل قير چسبيده اند به قدم هايم و چاره اي نيست براي گريز كه اين همان سرنوشت نگاشته شده اي ست به تاريخ ازل .

من فكر مي كنم ... به باورهايي كه براي بزرگ شدن ريختم به پاي نهال تن ام و چه آرام و صبور رخنه كرد و شد جزئي از بدنم ، تكه اي از قلبم . ذره اي از عشقم .

و ... به سكوت كه چه مايه نشانه اي از بزرگ منشي ست و يادآور اينكه تو هنوز هم فرصت بسيار داري و آدم هاي بسيار كه مي آيند تا فرصتي ديگر بدهند به تو ، به قدم هايت ، به نگاهت ، به حضورت ؛

و ... من ... به روزهاي خوب ِ خوب ِ خوب ِ كه هنوز نيامده اند فكر مي كنم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

بعضی وقتا راه که میرم احساس می کنم داری میای ،

 از پشت سرم ...

هرم نفسهاتو حس می کنم ،

اما سر که برمی گردونم هیچ کس نیست .

 

اینه رسمش؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

قرار نيست زندگاني به همين صورت «مرداب وار» باقي بماند . كارگردان چيره دستي مي خواهد. از آن كار بلد ها ! از آنهايي كه از شب ِ قبل سكانس هاي فردا را دكوپاژ شده تحويل مي دهند .

 

به دليل كمبود زمان ، برگه هاي دكوپاژ اين فيلم ِ جديد ِ ما كه قرار است پروژه ي مهم و آينده سازي باشد ، به دست توانمند جناب كارگردان تكميل و آماده ي توليد است و از قرار معلوم حسابي هم براي خروجي اش برنامه ريزي ها شده است .

خوب ... پيش به سوي پلان هاي ماندگار ...

صدا ... رفت !

دوربين ... بله !

حركت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

تصور كن ...

پيش ازطلوع ليمويي خورشيد ، با صداي فرشته اي در گوش ات بيدار مي شوي. دوش را كه باز مي كني ديگر يادت مي رود همه چيز را . انگار  آب ِ گرم ِ شفا بخش هر چه لجاجت و كينه در دل داري را مي شويد و به راه آب فاضلاب تبعيد مي كند.

حوله به سر ، بخار ِ روي آينه را كنار مي زني . به صورت گل انداخته ي توي آينه نگاه مي كني . از زواياي مختلف . عجيب است . اين صورت با آنچه ديروز بود فرق ها دارد. حالش خوش است انگار . پوست انداخته آن دختر  ِ توي آينه . چشمانش برق مي زند و پوست صورتش انگار مي خواهد از شادابي بشكفد. مي خواهد فرياد بزند كه امروز روز ديگري است. امروز با ديروز و پريروز و ده ها روز  ِ‌قبل فرق دارد . خودش دارد اعتراف     مي كند .

دختر ِ توي آينه ، خوشحال است . لبخند مي زند . حسابي كِيفش كوك است و اين را مي شود از لب هايش كه به لبخندي جادويي باز است فهميد . توي دلش صدها ماهي كوچولوي قرمز ورجه وورجه مي كنند. خود را به ديواره هاي قلبش مي كوبند و «آب، آب» كنان شيطنت مي كنند.

دخترِ توي آينه ، از اينكه بيماري از اعماق وجودش پاك شده سپاس گذار است . دهانش را با دست هايش    مي پوشاند و جيغ كوتاهِ خفه اي مي كشد . و دوباره لبخند مي زند. برق چشمانش به تنهايي شهري را روشن    مي كند.

من اين دختر را نمي شناسم . يعني هنوز زمانش نرسيده كه او را ملاقات كنم . دلم مي خواهد هر چه زودتر ، يك پيش از طلوع ِ نيمه روشن ، در سكوت ِ رقيق ِ صبحگاهي ، «او» را . دختر ِ توي آينه را ببينم . مي توانم تصورش كنم . صورتش را .سرخي گونه هايش، لبخند اش و جيغ ِ كوتاه ِ پر اضطرابش را .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط ...   | 

برايت نگرانم . بد جوري هم .

خب! گاهي خوب است تو را مال خود ِ خودم بدانم  و دلم نخواهد هيچ كس را در اين مالكيت شريك كنم . تو  سايه اي هستي از من. دلم براي تنهايي ات مي سوزد . خيلي وقت ها دعا مي كنم در ميان غصه هاي كورك زده ي دلت ، بيايي در آغوشم و يك دل سير گريه كني. مگر كس ديگري هست كه اين مسئوليت بنده نوازانه را برايت انجام دهد بجز من ؟

كسي هست مگر كه پناهت باشد وقتي پرنده ي ترس لانه مي كند در سرت ؟ كسي را داري كه بار ِ اين عشق عظيمت را بتواند تاب بياورد ؟ معشوقت كجاست ؟ دور است ؟ ... مي دانم . دلت برايش تنگ است؟ ... بله . مي فهمم . آرزو داري مال ِ تو باشد فقط؟ ... طبيعي ست .

 تو نزديك تر از نفسي به من . و دلت كه اسير ِ يك عشق سترون است ، شعبه اي دارد در پيكر من. دستانت را به من بده . برايت خواب ها ديده ام . نمي گذارم كسي آرزوهاي بلورين ات را فاش كند. نمي گذارم «كاش بشود...» هايت بماند ته ِ قلبت و كپك بزند. مرا ناجي ِ سپيد پوش خود بدان . گرچه هيچ شباهتي به شاهزاده ي سوار بر اسب ِ سفيد برفي ندارم. اما لااقل مي توانم كوتوله ات باشم . يكي از آن هفت تا !

 

بخشي از يك نامه

خطاب به كسي كه در قبال زندگي اش بسيار احساس مسئوليت مي كنم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

بايد اعترافي بكنم .

در يك پيله ي بسيار وحشتناك كه خودم با خودخواهي دور زندگي م تنيده بودم  داشتم دست و پا مي زدم. هيچ راه فراري هم ( از قرار معلوم ) در تار و پود اين پيله نگذاشته بودم ، كه نكند يك وقتي وسوسه شوم ، بزنم همه ي اين استراتژي هاي احمقانه را لت و پار كنم بيايم بيرون. خيلي سخت گرفته بودم احياناً . دليلش هم قلب درد شديدي بود كه مدت ها به سراغم نيامده بود اما در اين دوره حسابي از خجالتم در آمد.

اما حالا ... حضور موجود به غايت دوست داشتني و فهيمي ، حول و حوش روزگار به گل نشسته ام باني يك حس خوب شد. بانويي كه به من ياد داد چقدر مي توان به آرزوها ايمان داشت و اميدوار بود به روزهايي روشن تر. به من نشان داد كه چقدر براي رسيدن به چيزهايي عجله دارم ، حال آنكه مي توان در آستانه ي ميان سالي مثل گل شكفت و تحسين ها را شنيد.

و به خاطرم خواهم سپرد كه يادِ خدا و پشتيباني ابديِ او از روح و جسم آدم ، خلاء هر چيزي را پر مي كند. هر چيز. امروز به اندازه  همه ي لحظه هاي تاريك گذشته ميل به زندگي كردن دارم . ميل به رويا ديدن.

 

پ.ن : در وبگردي هايم به وبلاگي برخوردم كه يادم مي آيد مال يكي از وبنويس هاي قديمي ست. يادداشت هايش را كه خواندم شباهت غريبي به نوشته هاي دو وبلاگ نويس ديگر ديدم . دو بازيگر. هر چه بيشتر دقت كردم از اين همه " الهام گرفتن" متعجب شدم. در خط گرفتن از سبك نوشتن ديگران هيچ مخالفتي ندارم اما اين فرق مي كند با استفاده از همان كلمات يا همان جمله بندي ها . دلم مي خواست برايش بنويسم ، اما بعد پشيمان شدم . در اين دنياي مجازي هر پيشنهاد يا توصيه اي با حكم " فضول ، بي سواد ، تو چه كاره اي مثلاً؟ و به تو چه ؟" رانده مي شود.

 بانوي نازنينم گوشزد مي كند كه " ببخش و رها كن "  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط ...   |