تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -


صبح چشمام ُ که باز کردم تصمیمم رو گرفته بودم که از خونه بزنم بیرون. 

خدا هم شلنگش ُ همین جوری باز گذاشته بود و شُر شُر ِ بارون بود که می ریخت پایین. برام مهم نبود. چتر ِ بنفشَ مو برداشتم ُ زدم بیرون. دونه های بارون تیک تیک می خوردن رو سر ِ چتر. دلم نگرفت. گفتم امروز باید روز ِ خوبی باشه. تو همون چرخ زدنم تو شهر دوست َم زنگ زد که کجایی ؟ ...

 و این شد که یهو دیدیم دوتایی چتر به دست داریم می خندیم و سربالایی ِ کویین استریت رو میریم بالا. نشستیم تو یه کافی شاپ و دو ساعته تموم گپ زدیم و درد ِ دلامونو خالی کردیم واسه همدیگه. تو راه ِ برگشت با خودم فکر کردم که چقدر خوبه که بین ِ این همه دو رویی و بد جنسی ، یکی مثه این دوستم هست که می ارزه به همه ی دشمن های دوست نما. یکی که لازم نیست براش حرف بزنی، خودش می فهمه تو دلت چی میگذره. خدای همه ی این نازنین ها رو واسه ماها نگه داره. آمین !


.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

هم خونه ی جدیدم یه دختر ِ مکزیکیه. اولش که فهمیدم کلی ذوق کردم که از این به بعد می تونم دوباره کتاب های زبانم رو دربیارم و یه معلم که همیشه دم ِ دسته و می تونم این وقفه ی یک ساله ی اسپانیایی نخوندن رو جبران کنم. دو تا هم خونه ی قبلیم هر دو ژاپنی بودن و این جا زبان انگلیسی می خوندن. خیلی آروم و بی سر و صدا و کاملاً قابل اطمینان. هیچ وقت با هم جر و بحث نکردیم و مدتی که اینجا زندگی می کردند دوران ِ آروم و بی درد سری بود.

اما با این یکی یقیناً به مشکل بر خوردم. روز ِ دوم یکی از دوستان ِ پسرش رو بدون ِ اینکه با من هماهنگ کنه آورد خونه. خوب در برخورد اول چیزی نمی تونستم بگم. گفتم بزار ببینم اوضاع از چه قراره. نشستند روی کاناپه و با صداهای بسیار بلند شروع کردن مکزیکی حرف زدن. دندون رو جیگر گذاشتم تا پسره بره. هفته ی بعدش یه شب بهم اس ام اس داد که اون یکی دوستم الکس می تونه شب بیاد یکی دو ساعت دیرینک بخوریم؟ تو هم می تونی به ما ملحق شی. براش زدم که قربونت اینجا بار نیست که بهتره همون بیرون دیرینکتونِ کوفت کنین. 

اینم گذشت تا دو روز پیش. ساعت 5 بعد از ظهر شنیدم که صدای دوست ِ روز اولی میاد. یه نیم ساعت نشستن به قهوه خوردن و رفتن بیرون. گفتم آخیش! ولی نیم ساعت بعد دوباره برگشتن. چشمتون روز ِ بعد نبینه ، خانوم شروع کرد به آشپزی ، ظرف بهم میزد، هود روشن می کرد ، روغن می سوزوند و آقای دوست هم همچنان با صدای ِ بلند یه چیزایی در مورد ِ یه یارویی بلغور می کرد. 

من اصولاً بنده ی سکوت و آرامشم. مخصوصاً اگه تو خونه باشم واقعا دلم می خواد جو ساکت باشه و چون با اون ژاپنی ها اصلاً از این مشکلات نداشتم به ذهنمم خطور نمی کرد که اولش به دختره بگم اینجا باید سر و صدا راه نندازه. خلاصه، به خیال ِ خودش واسه اینکه سر و صدا نکن، غذاشونو بردن تو بالکن و در و پنجره رو بستن. بعد از یک ساعت خونه شد سونا، منم که متاسفانه آدمی نیستم که برم داد و هوار کنم که جمع کنین بساطتونو ، واسش اس ام اس زدم که اینجا دارم می پزم از گرما پنجره رو چرا بستی؟ دوستت هم دیگه باید بره خونشون لالا. ساعت 11 شب بود. بعد از یه ربع صدای باز شدن پنجره اومد و یه ربع بعد ترش هم پسره رفت. 

صبح در اولین حرکت به سمت آشپرخونه پام خورد به شیشه های آبجو . خون داشت خونَمو می خورد. شروع کردم به سر و صدا کردن و کوبیدن ِ ظرفا به هم. اوج ِ اعتراضم همینه خیر ِ سرم. عصر براش اس ام اس زدم - خدا این تکنولوژی رو از ما نگیره- که دیگه نباید مهمون بیاره و از این حرفا. امروز میگه فردا صبح می خوام باهات حرف بزنم. می دونم می خواد خودش رو محق نشون بده اما من کوتاه نمیام. آدم تو خونه ی خودش نمی تونه آرامش داشته باشه؟ حق دارم یا نه ؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط ...   | 


می نویسم اینجا تا یادم نرود ، در این ده ماه دور بودن از خانه چقدر پخته شدم . چقدر یاد گرفتم که دنیای ِ بیرون از خانواده می تواند بی رحم ترین فضایی باشد که می شود تصور کرد. اینکه حتی آن که فکر می کردی هم خون ِ توست این چنین ، خنجرش را از پشت بر تن ِ نحیف ِ تازه وارد ِ تو فرو کند. 

سرد می شود گاهی فلبم. می ترسم از این همه سیاهی که آدم ها نشانم می دهند. می هراسم از اینکه مهربانی از یادم برود، و گذشت و محبت و انسان دوستی. در تعجبم از این همه سقوط ِ کسانی که زمانی فکر می کردی یاری گر ِ تو خواهند بود در روزهای سخت ِ غربت. 

خودم پرستار ِ خود بودم، مادرم، خواهرم، یارم. از ترس ِ اینکه مبادا روزی بیاید که دیگر نتوانم اعتماد کنم و دست کسی را بگیرم. می ترسم و تلاش می کنم آدم ِ بهتری باشم . بهتر از دیروز و امروز. سعی می کنم فردای روشن تری ببینم. با آدم های روشن تر. با قلب های پاک و دستانی پاک تر. شاید این ده ماه به اندازه ی تمام ِ عمر ِ بیست و چند ساله ام پر ثمر بوده. حس می کنم تجربه های عجیب و غریب و گاه ترسناک ِ این ده ماه ، بزرگرترین موهبتی بود که میشد به من کرد. بیرون کشیدن ام از پیله ای که داشت می رفت خانه ام شود تا انتهای عمر. پروانه ای شدم که افتاد در طوفانی وحشی . یاد گرفتم که کجا پنهان شوم و کجا بال بگشایم تا با باد همخوان شوم. سخت بود و سخت هست. اما همیشه آسمانی آرام و آفتابی دل انگیز از پس ِ هر طوفانی پدیدار خواهد شد. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

آنجا، در شهر  دود گرفته ی من، پاییز در راه است . اینجا، در این شهر بندری ، زمستان دارد نفس های آخرش را می کشد.

پاییز برای من یعنی شروع یک فصل عاشقانه. هوای مطبوع و برگ های زرد و نارنجی و آن دانشکده ی مجنون ساز . میدان انقلاب، دانشکده هنرهای زیبا.

سالها می گذرد از آن پاییز فراموش نشدنی. مهر ۱۳۸۰. دختری پرشور و هیجان در رشته ای که همه ی زندگی ش بود. بالا و پایین کردن کتابخانه و نمایشنامه خواندن و تا دیر وقت در پلاتو ها خاک خوردن. زندگی دختر در آن برحه مملو بود از شادی و انرژی و تئاتر. هنوز هم هست. خوشبختانه!

بارها به این فکر کردم که با وجود این همه بی مهری که در تئاتر دیده ام ، بیکاری ها، و غصه خوردن ها باز هم اگر برگشتی وجود داشت ، همین راه را می آمدم؟ ...

می آمدم.

دل اگر دل باشد ... آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد.

پی نوشت: به جای من هم به پیشواز پاییز بروید.

 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 4:42 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

گاهی یادمون میره که دنیا دار مکافاته !

تو هفته ی گذشته به چشم خودم به زمین خوردن دو نفر رو دیدم که دلم رو شکسته بودند. اون لحظه که اشکام سرازیر شده بود از خدا نخواستم که یه بلایی سرشون بیاره. فقط گفتم خدایا ، کاری کن یه روزی وقتی نشستن و نمی دونن چه اشتباهی تو زندگیشون کردن که این همه بد بیاری آوردن یاد من بیوفتن! فقط همین.

و دیدم. به شخصه یکی شون رو دیدم که می گفت نمی دونم چی کار کردم که خدا داره اینطوری حالمو می گیره. اون لحظه آنقدر خوشحال بودم و آنقدر دلم می خواست خدا رو بغل کنم که حد نداشت.

و اون یکی، شنیدم که اومده و به گریه افتاده که ای داد زندگی م داره نابود میشه. یکی بهم کمک کنه!

خدایا، از اینکه اینقدر هوای منو داری ممنونم.

:)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

ظهر یکشنبه است.

همه جا تعطیل و خیابان ها خلوت. لم داده ام روی تخت و می گردم و سرم را گرم می کنم با فیس بوک و گه گاه لبخند ملیحی هم می زنم به مارک زاکربرگ که خدا حفظش کند با این خلقت اش.   که این همه فاصله را چطور برای من و دوستانم که گوشه گوشه ی این دنیا دارند زندگی می کنند، بی معنی کرده است. عکس های فارغ التحصیلی دوستانم را می بینم. هر کدام در خاک هایی دور از هم. برای کودک ِ تازه بدنیا آمده ی دوست ِ دیگرم بوسه می فرستم و مطمئنم که می رسد به گونه اش. و هزار فرصت و لحظه ی ناب ِ دیگر که شاید هیچ وقت بدست نمی آمد. فکر می کنم که اگر این نوابغ نبودند ، زندگی ِ ما معمولی ها چطور می شد؟

 پیتر جکسن( خالق ارباب حلقه ها – که نیوزیلندی هم هست) در پایتخت – ولینگتون- دارد فیلم جدیدش هابیت را می سازد. کلی ستاره و بازیگر ِ هالیوودی هم با خود آورده و قرار است دسامبر ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ به ترتیب هابیت 1 و 2 را به نمایش بگذارد. اگر مشغله های این روزها گذاشت شاید ما هم رفتیم و سر و گوشی آب دادیم. خدا را چه دیدید شاید به ما هم یک نقشکی دادند در پس زمینه! :))))))))

از تهران خبر می آید که هوا بس ناجوانمردانه گرم است و من در دل خوشحالم که اینجا زمستان است و هوا سرد و باران داریم به میزان فراوان. و امیدوارم آنقدر طول بکشد که اصلا به تابستان نرسد.

زندگی خوب است و من حالم خوش است و رویاها در سر پرورانده می شوند و حال را خوش تر می کنند.

خدا کند این لحظه های خوب تمام نشوند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

شد چهار ماه! باورت می شود؟ چهار ماه است که من زیر ِ آسمان ِ آبی ِ این شهرم. چشم روی هم بگذاری می شود یکسال . و دلی که مدام دوست دارد نزدیک ترین راه را بگیرد و بیاید به سوی آن خاک. بیاید و آن عطر ُ آن همه خاطرات ِ ناب را لمس کند. بچشد.

چشم روی ِ هم بگذاری می بینی که آنقدر بزرگ شده ام که یک تنه بار ِ زندگی ِ پر مسئولیت در کشوری بسیار دور را به دوش می کشم.

فکر که می کنم میبینم شاید درست ترین تصمیم ِ زندگی ِ من همین بوده. رها شدن. فرار از آن همه نگاه و فشار ، و پناه آوردن ِ به طبیعت ِ زیبای ِ این کشور. گرچه مطمئنم اینجا خانه ی موقت است. بالهای ِ من برای پریدن ،به آنجا که همیشه گوشه ای از قلبم جا دارد،مشتاقند و آماده. نمی توانم محدود باشم به یک خاک. خانه ی من جایی ست که روحم و آن هیجان ِ شدید ِ بزرگ بودن را تسلی بخشد. خانه ی من جایی است آن دورها. زیبا، بزرگ و اعجاب آور.

چشم روی هم بگذاری من از اینجا هم رفته ام. بال گشوده ام ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط ...   | 


دارم از خانه ام، از یازدهمین طبقه ی یک مجتمع ِ رو به بندر می نویسم. باران می آید و من که عاشق ِ شنیدن ِ صدایش هستم وقتی می خورد به پشت ِ پنجره ، دارم از این لحظه لذت می برم. زندگی دارد آرام آرام قدم می زند و همراهی با این یار ِ جدا ناشدنی ، حتی وقتی تلخ است و اندوه آور ، باز خوب است. زندگی حتی وقتی با آدم خوب تا نمی کند هم خوب است. یاد می گیری صبور باشی!

دارم در صبوری استاد می شوم! چیزی که هیچ وقت نداشتم، صبر! خوب است که دارم خودسازی می کنم در این شهر بندری ِ باران زای ِ زیبا! 

و خوشحالم که هنوز دستم به نوشتن می رود و اینجا هست و شما هستید که می آیید و می خوانید و برایم می نویسید. برایم دعا می کنید. برایم آرزو های خوب می کنید.

ممنونم که هستید. ممنونم که حضورتان قوت ِ قلب است. ممنونم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط ...   | 


روزگار در حال ِ سپری شدنه. امروز با دیروز زمین تا آسمون فرق می کنه ( البته فقط از لحاظ هوا ! وگرنه مدیونید اگه فکر کنید خبر ِ دیگه اییه. :) ) . یه روز بارون ِ سیل آسا داریم و فرداش آفتاب ِ درخشان. مردم خوبن. مهربون و مسئولیت پذیرن اند. در بانک ، فروشگاه و ادارات حتی اگه با نفهم ترین آدم ِ روی زمین هم برخورد کنند اونقدر خونسرد و با آرامش برخورد می کنن که آدم باور نمی کنه. 

تو خیابون فقط رنگ می بینی و سبزی ِ درختا و آبی ِ نیلی ِ آسمون.

فعلا مست ِ این همه شادابی هستم و به طرز فجیعی دنبال ِ خونه می گردم.

:)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 5:0 قبل از ظهر  توسط ...   | 


نمیشه بی تفاوت بود. یعنی وقتی مسئله ی مهاجرت و سالها زندگی در خارج از ایران پیش میاد همیشه یه فاکتورهای به ذهن ِ آدم می رسه. و اینکه شرایط ِ زندگی در یه فرهنگ ِ دیگه می تونه تاثیر ِ مثبت و منفی ( هر دو رو ) داشته باشه.

خانواده ای که من پیششون (برای مدت کوتاهی) زندگی می کنم که از قضا از بستگان ِ من هم هستن نمونه ی یه افراط و تفریط ِ فرهنگی محسوب میشن. اونقدر خودشون رو درگیر ِ خوش گذرونی های اینجایی کردن که از اون روی ِ بوم افتادن پایین. در عوض یه نفر دوست ِ کیوی ( نژاد ِ سفید ِ نیوزلندی ) ندارن و زبان ِ انگلیسی شون در حد فاجعه س. با اینکه اینجا دانشگاه رفتن . ( بعداً شنیدم که دروسشون مجازی تدریس میشده)!
و در مورد ِ دختر ِ 5 ساله شون! اول بچه شون رو ول کردن و حالا که ناخواسته تربیت شده از این همه گستاخی و غیر قابل کنترل بودنش شکایت دارن. و من تازه می فهمم که پدر و مادر شدن لیاقت میخواد که اینا ندارن. متاسفانه!

تو این دو ماه ، فهمیدم که من باید راهمو از این خانواده و دایره ی دوستانِ شون جدا کنم. چون تنها چیزی که نصیبم نمیشه یه فرهنگ ِ متعادله که باهاش میشه با هر دو ملیت به راحتی کنار اومد و ارتباط بر قرار کرد.


پی نوشت: 13 به در اومد و من هیچ از عید نفهمیدم!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط ...   | 


چند ساعت مانده تا آغاز ِ سال هزار و سیصد و نود. نه خبری از سفره ی هفت سین هست نه عطر ِ بهار می آید اینجا. بگذریم . شاید عید و نوروز را سال ِ دیگر بتوانم حس کنم. وقتی در خانه ی خودم هقت سین بچینم و حول حالنا بخوانم.

سال هشتاد و نه سال ِ خوشی های شخصی بود. سال ِ سفر . سال ِ کشف کردن .بهارش خوب بود؛ مثل ِ همه ی آغاز ها این هم با سبزی و شیرینی و شادی همراه بود.

تابستانش را تماماً در سفر بودم و چه تجربه های نابی بودند. چقدر این - من - را توانستم درک کنم و بشناسم.

پاییزش با مرگ ِ مادر بزرگ ِ نازنینم اندوه آورد به قلبمان اما خوشحال بودیم برایش که رفت. رفت و دیگر درد نکشید.

و زمستانش ، آخرین برفم را هم دیدم و خداحافظی کردم. چمدان بستم و به پشتِ سر نگاهی انداختم. بیست و هفت سال زندگی ، خاطره، گریه و خنده! همه را گذاشتم پشت در ِ خانه مان. آمدم اینجا. جایی که تابستان است و تا بهار ِ بعدی کلی روز و شب باید بیاید و برود. بهاری که بوی عید نمی دهد. بوی اسکناس ِ نوی ِ عیدی که مامان همیشه می گذاشت لای قرآن. طعم ِ سمنو و سنجد و سبزی پلو ماهی.

سال ِ هشتاد و نه سال ِ شروع بود برای من. شروع ِ برای منی که می خواهد بزرگ شود.


نوروزتان پیروز. هر جای دنیا که هستید.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط ...   | 


اینجا آنقدر از فضای خانه تکانی و عید دورم که یادم می رود دو هفته بیشتر نمانده تا سال ِ نو. هوا اینجا گرم است و آفتاب اش خوب می تابد. بهار برای من با سردی ِ اسفند و بوی ِ انواع ِ مواد شوینده و پرده های تمیز با عطر ِ خوش می آمد. تب و تاب ِ خرید ِ آجیل و شیرینی و میوه. شلوغی ِ خیابان های تهران ِ عزیز. همه ی آن چیزهایی که خیلی خیلی دورند از این روزهای من.

روزگار آرام آرام دارد سپری می شود و من هنوز مبهوت ِ زیبایی و سر سبزی ِ این کشور ِ کوچکم. جایی که ابتدای ِ دنیاست. جایی که ساعت و روز و خورشید از مدار ِ آن طلوع می کند. اما بهاری که من دوست دارم را ندارد. حیف!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط ...   | 


فردا که بیاد من دو هفته س که اینجام. در اولین نگاه ، نیوزلند و شهری که من درش زندگی می کنم سرزمین قایق های تفریحی و طبیعت ِ بی نظیره.

آسمون آبی ِ آبی و ابرها در نزدیک ترین فاصله از آدمها در یک همزیستی ِ مسالمت آمیز در جریان اند.

 

دلتنگی هنوز هم به مقدار فراوون وجود داره و این جور مواقع جذاب ترین صحنه ها و به یاد ماندنی ترین لحظه  های زندگی م هی میاد جلوی چشمام و این باعث میشه بیشتر دلم بگیره. بیشتر از همه دلم برای خانواده ام ، خونه مون و اتاقم تنگ شده.خواهرم با اون همه رفاقتی که با هم داریم حالا اونقدر دوره که تصورش میشه یه لرزه تو دلم .

 

می دونم که این حس ها با اینکه همیشه خواهد بود ولی به مرور کمرنگ تر میشه و من تنها آرزوم اینه که این دوره زودتر تموم بشه .وقتی ایران بودم خیلی به خودم می نازیدم که من می تونم چنین کنم و چنان کنم ُو کلا ً آدم مستقلی هستم اما از وقتی اومدم اینجا - با این فاصله ی نجومی- مدام به خودم شک می کنم. اینکه من در مورد خودم اشتباه فکر می کردم؟ یا این اول ِ راهه و بالاخره طی میشه و من برمی گردم به حس ُ حال ِ پرهیجانی که داشتم؟

 

به خیالم اینا همش میگذره. شرایط  زندگی اینجا به شدت با نحوه ی زندگی ِ پا در هوایی ِ ایران فرق داره و همینه که اولش آدم شوکه میشه و اصلا نمی دونه که اینجا داره چه غلطی می کنه.

 

امیدوارم نوشته های بعدیم حامل ِ این خبر باشه که من حالم به شدت خوبه و خوشحالم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط ...   | 


من به خانه برگشتم. با خبر خوشی در جیب و دلی که مدام از شادی به ولوله می افتد.

حالا دو ماه فرصت دارم تا از زندگی ِ بیست و چند ساله ام دل بکنم. تمام یادگاری ها و عکس ها را بچپانم در چمدانی و سر برگردانم و دستی تکان بدهم و بگویم به امید ِ دیدار.

فرصت کمی است برای آماده شدن، برای روبه رو شدن با دنیای جدیدی که بی انتهاست، عجیب است و مرا به تنهایی پذیرفته. می گویند که راه ِ سختی در پیش دارم . می گویند اما من می خواهم خود تجربه کنم. می خوام سختی اش را با معیار خودم بسنجم. می دانم که شب های بی مامان و «شین» -خواهرم- به راحتی نخواهد گذشت اما می گذرانمشان. من مدت هاست دستانم را بالا برده ام تا برای تجربه های جدید داوطلب شوم.

امیدوارم زندگی ِ جدید امیدوار کننده باشد و افسار این دلِ بی قرار را بتواند به دست بگیرد. آنجا که مرا طلبیده زیباست. بسیار بسیار زیباست و دلم می خواهد به این فکر کنم که سکوتش ، زیبایی اش و مردمان ِ آرام اش می توانند مرا برگردانند به آن شور و شوقی که چندین سال پیش داشته ام .


.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط ...   |