تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

وقتي هيچ سايه ايي نيست

كه روي سرت بيوفته

بي خود زحمت نكش ،

خورشيد شدن هم فايده ايي نداره !

 

 


پاورقي : خدايا خيلي چاكريم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

 

                     فرشته ي من

 

 

كسي اينجا ،

در فاصله ي دو لبخند ِ تلخ

فرصت دست تكان دادن نداشت

حتي فرصت فكر كردن ؛

رهگذران همچنان مي گذرند ،

نقاب بر صورت ؛

و من اينجا در اين سكوتِ ابدي

بي نياز از اشك و لبخند و بوسه

ستاره ها را مي شمارم

و هميشه به اين حقيقت روشن مي رسم

: او كه برايم دست تكان داد

يك فرشته بود !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

               كودكانه هاي من !

 

 

 

مي خوانمت ،

اي همراه ِ قدمهاي كودكي ام ؛

روشنايي ِ شبهاي خمپاره ُ باروتُ  آژير خطر ...

چشمانت پناهگاهي بود

براي دخترك سيه موي پريشان ؛

و اكنون

كه نه آتشي ست

نه گلوله ايي

و نه پناهگاهي ...

كجا رفتند رنگين كمان لبخندهايت؟

آسمان ِ بي حصار ِ چشمانت ؟

كجا رفتي؟

كجايي دخترك ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

       كاش مي دانستي !

 

كاش مي دانستي

 

روزگارم سرد است

 

تن بي روح اقاقي بر آب

 

نقش  تصليب تن يك مرد است

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط ...   |