تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

براي البرز ، يگانه برادرم :

 

همين نزديكي ها

دو جام لبالب ست كه مست مي كند مرا به هر اشارتش ؛

خسته گي هايم را

به روي شب عطسه مي كنم .

اينجا همه چيزخوب ست !

بيا و ببين كه چه سان

چون كودكي در آغوش مادر

آرام گرفته ام

 ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

چشماش از بس كه تو تاريكي مونده بود درد گرفته بودن .

- خداي ِ من چرا اينقدر اينجا رو تاريك كردن ؟ هميشه لامپ دستشويي يا بالكنُ روشن مي زاشتن .

به اطراف نگاهي انداخت ، يه خورده دكور خونه وجاي چن تا صندلي با هم عوض شده بود. بوي سيگار ِ بابا - كه بهش قول داده بود ترك كنه- تمام فضاي خونه رو پر كرده بود؛ اخم كرد.

- هيچ وقت به حرف من گوش نمي ده .

و باز به كارش ادامه داد .

- الانه كه صُب بشه .

و حركت دستاشو تند تر كرد. داشت تموم ميشد ديگه . بلند شد و جعبه رُ كه اندازه ي هيكل خودش بود گرفت بغلش. رفت طرف كتابخونه . جايي كه مامان صُبا اول از همه به اونجا سر مي زد تا ساعت مچي و حلقه شو برداره . داشت جعبه رُ مي زاشت كنار كتابا كه يهو چشمش خورد به عكس خودش .

- قربونت بشم ، چه خوشگل مي خنديا !

و لبش ُ به شيشه ي قاب عكس چسبوند و خودش ُ بوسيد. ديگه بايد مي رفت . موقع بيدار شدنشون بود. با حسرت يه بار ديگه به دور ُ ورش نگاهي كرد . يه قطره اشك كوچولو از گوشه ي چشمش افتاد رو گل ِ قالي . دويد سمت پنجره و پريد ...

صُب كه مامان بيدار شد ، يكي از گلاي روي قالي رشد كرده بود و برگ و ساقه داده بود . مامان فكر كرد داره خواب مي بينه . چشماي قرمزش پف كرده بودن وريشه ي  موهاش - كه هميشه رنگشون مي كرد- سفيد شده بود. مثله هميشه رفت سمت كتابخونه . يهو وايساد. يه جعبه ي بزرگي كنار ساعت مچي و حلقه ش بود. فكر كرد شايد كار ِ بابا باشه. مي خواسته يه كم خوشحالش كنه بعد از اين همه گريه و غصه. جعبه رو باز كرد...

تمام اتاق روشن شد. و دستاي مامان هم. نفسش بند اومده بود. تو جعبه يه ستاره بود. و كنارش يه ياداشت .

- مامان ِ خوشگلم تولدت مبارك . به اندازه ي تموم ِ دنيا دوسِت دارم. همون چيزي كه هميشه دوست داشتي تو بچه گي هات داشته باشي برات كادو آوردم. اميدوارم خوشت بياد. خيلي گشتم تا هموني كه ميخواي ُ پيدا كنم. مواظب خودت و بابا باش. جاي ِ من خيلي خوبه و حسابي بهم خوش مي گذره . قول بده ديگه گريه نكني. باشه؟ مي بوسمت . ماچ ماچ

 تمام صورتش خيس شده بود. دستاش مي لرزيد. چشمش افتاد به قاب عكس و جاي يه بوسه ي اكليلي رو صورت دخترش .

نشست . بغضش تركيد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

 

رايحه ي  تند بهار را

بي اراده مي نوشم ،

از گذر بي رحمانه ي ثانيه ها باكي نيست !

اين بار

حتي در غياب حياتي ترين بهانه ي  زندگي

فرصتي براي

زنده شدن يافته ام ؛

فرصتي

براي

زنده

ماندن

!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

ستاره ي بخت ِ من امشب ...

سوسو مي زند ،

از فرسنگ ها گلايه و رخوت .

شكايتي نيست ؛

كه اين

خود ِ

عشق

است

 !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

 

همه چيز از يه سكوت شروع ميشه ؛

يه چيزي كه مدتيه بيخ ِ گلوت گير كرده ، نه برمي گرده پايين ،نه مي پره بيرون ! ديگه واسه خودش بساطي راه انداخته ؛ مدام بهونه ميگيري ، بي خود و بي جهت غصه مي خوري ، با خودتم قهر مي كني ! دلت مي خواد بري يه جايي كه دست هيچ بشري بهت نرسه . نپرس كجا چون اگه مي دونستم اول از همه خودم مي رفتم اونجا ؛ خودتُ تو اتاقت حبس مي كني ، جُرمت چيه؟ ....

ديگه نوشتنم راضيت نمي كنه ، اهالي خونه ازت مي پرسن : « تو باز چت شده؟ » و تو نمي توني بگي ، چون اون چيزه كه بيخ گلوت گير كرده راه حرف زدنتو هم بسته . مي ري تو پيله ي خودت . مي جنگي ... واسه چي؟ اصلا چرا بايد بجنگي وقتي حتي غنيمتي هم اين وسط گيرت نمياد ؟ سعي مي كني به خودت روحيه بدي ... خيلي خوبه ، من كاملاً با اين بُعد قضيه موافقم . اما تا كي؟

هي واسه خودت قصه تعريف مي كني ، رويا مي بافي ، مي نويسي ... ! نه ، انگار نه انگار ؛ هيچي عوض نميشه . فقط داري سر ِ خودتو شيره مي مالي يا چه مي دونم خودتو مي زاري سر ِ كار . اي داد ِ بيداد ، روزگارم انگاري افتاده رو دنده ي لج و لجبازي .

 

 با يه دوئل جوانمردانه چطوري؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط ...   |