ساعتها تو خيابوناي شلوغ قدم زدم. بي هدف! انگار پاهام از مغزم دستور نمي گرفتن.
تو فكر بودم. حتي آدمايي رو كه از كنارم مي گذشتن نمي ديدم. به خودم كه اومدم ديدم چقدر دور شدم. از كجا؟
چند تا فرعي رو اشتباه رفته بودم و راه رو گم كرده بودم.
ايستادم. روبه روم هيچي نبود! هيچي! من كجام؟ چشمام هم ديگه نمي ديدن. فقط موسيقي ِ دوست داشتني كه البرز موقع رفتن بهم هديه داده بود رو مي شنيدم. يهو چقدر دلم براش تنگ شده بود. مدتها بود تلاش مي كردم فقط به چيزايي نگاه كنم كه ارزششو داشته باشن، شايد واسه همين بود كه ديگه نمي ديدم.
شايد واسه همين بود كه چند وقت پيش ، يهو تمام ِ داشته هاي هاردم رو از دست داده بودم، عكسها، يادگاري ها ، نوشته ها و تمام ِ موسيقي هاي محبوبم رو.
فكر كنم گم شدم؛ اين خيابون با فرعياش اصلاً برام آشنا نبود. آدمها با نقابهايي رو صورتشون ، مثل عروسك هاي كوكي راه مي رفتن.
گريه م گرفت. نشستم و زار زدم. هيچ وقت با اون صداي بلند گريه نكرده بودم. انگار بغض ِ تمام ِ اين سالها يهو شكسته بود.
آره ، من فرق دارم . اينو همه مي دونن. آدم ِ عجيبي كه توجيه ِ كاراش براي ديگران خيلي سخته. آدمي كه در ابتداي ِ يه رابطه كه براي همه خوشايند بود، مي زنه زير ِ همه چيز و خودشو خلاص مي كنه. اين تفاوت شايد اصلاً دست خودم نباشه ، ولي هر چي كه هست من دوستش دارم.
واي ! حالا چه جوري برگردم خونه؟ تو خيابون آدما نگام مي كنن؛ در مقابل ِ چشماي پرسشگرشون مي گم:
« متاسفم كه نمي تونم مثه شما باشم، تلاش بي فايده ست، بهتره منو همين جوري كه هستم قبول كنيد!» باز بي تفاوت از كنارم رد مي شن.
داد مي زنم :
« آهاي ! كسي راه ِ خونه ي ما رو بلده ؟... »