تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

چندتا ستاره باید شمُرد ...

                 تا به رویای « تو » رسید ؟

 

 

 ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

با چراغ هاي خاموش

مي آيم

نرم نرمك

زير  ِ سايه ي بي رمق مهتاب

ناگزير از خواب گردي هاي شبانه

شنيده ام

اينجا

عاشقي را گناه ِ ناكرده ي

حوا مي دانند

حوا

حوا

حوا

پس مگر آدم

آدم نيست ؟!

شنيده ام

اينجا

لعن و نفرين نثار مي كنند

روسپيان ِ برهنه  پا را ...

دردي نيست

رنجي نيست

اما از خود پرسيده اند؟

پس مگر آدم

آدم نيست؟

ناله اي مي شنوم از آن سوي ِ قرن ها

تجاوز ، دست درازي

به حريم  ِ مقدس ِ حواها ...

پروردگارا ... !

لااقل تو به من بگو

پس مگر آدم

آدم نيست ؟

...

حرفي نيست

بغضي نيست

آهي نيست ...

...

گذشت ، بايد گذشت

با چراغ هاي خاموش

نرم نرمك

زير ِ سايه ي بي رمق مهتاب

نا گزير از خواب گردي هاي شبانه

مرا ببخش

حوا ... !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

كتابي داشتم زمان بچه گي به نام « بگرد و پيدايم كن » كه قطع بزرگي داشت و مصور بود؛قضيه ش اينجوري بود كه بچه هايي از مليت هاي مختلف رو انتخاب كرده بود كه خودشونو معرفي مي كردن ، از خانواده ، كشور ، شهر و آيين ها و مراسمشون مي گفتن. و يه تصوير-نقاشي بزرگ براي هر كدومشون كشيده بود كه وسط ِ يه جشن يا مراسم بزرگ بايد مي گشتي و پيداشون مي كردي.

 

خوراك ِ ساعتهايي تنهايي ِ من اين كتاب دوستداشتني بود كه به جاي ِ پيدا كردنِ شخصيت اصلي،     مي گشتم گوشه و كنار ِ تصويرها تا ارتباط بين آدما رو توش پيدا كنم و گاه چه نكته هاي جالب يا شكلها و موقعيت هاي خنده داري كشف مي كردم.

 

و بعد از كلي فضولي تو سر و شكل آدما ، تازه مي رسيدم به شخصيت اصلي. بي اغراق بايد بگم هر روز با ولع بيشتري سعي مي كردم شخصيت اصلي ماجرا رو – كه يا يه دختر فيليپيني بود وسط ِ يك مراسم ِ آييني يا يه پسر مجار تو يه محوطة خريد و فروش اسب هاي اصيل و ...- با اينكه مي دونستم دقيقا كجاي صفحه بايد گيرش انداخت ، پيدا كنم. مرض ِ بي درمون من هم اين بود كه ادعا مي كردم اون دختر استراليايي كه ديروز پشت ميز سوم كنار يه پسر چشم آبي نشسته بود، بايد (محض خاطر ِ من) امروز يه جاي ديگة كلاس تشريف داشته باشه !

 

و باز روز از نو و روزي از نو ... گشتن ِ تمام سوراخ سنبه هاي نقاشي ، و دست آخر هم مي رسيدم به همون جاي ِ ديروزي و كلي ضايع مي شدم جلوي خودم!

 

حالا اين همه آسمون ريسمون بافتم كه بگم ، آدما حتي وقتي خيلي بزرگ مي شن بازم بعضي از اعتقادات ِ زمان كودكي رو همراه خودشون حمل مي كنن. من هنوزم كه هنوزه دارم مي گردم تا شايد آدم هايي رو كه امروز نزديك خودم نمي بينم فردا همين دور و بر پيدا كنم. اين مرض ِ بي درمون هنوز با منه ، هنوز با اشتياق منتظرم كه يكي از اون شخصيت هاي اصلي ( بازم محض ِ خاطر من) يه حركتي به خودش بده و اين دفعه من باشم كه بگم :

 

 هورااااا ! ديدي حالا تو ضايع شدي؟ ديدي بالاخره اومد ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط ...   |