تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

دنيا ارزش اين همه « دو رويي» رو نداره ؛

تويي كه جز خودت و « مگسان ِ گِرد شيريني ت» كسي رو لايق ِ آدميت نمي دوني ،

كمي فروتني هم گاهي براي زندگي ت لازمه !

 

اينو بدون ! كسي كه اين روزها طعمه ي استهزاي ِ تو شده

شايد فردا فرصت ِ «بخشيده شدن» بهت نده ...

چرا اينهمه بد خواهي ؟

به خدا دنيا وقتي براي آدم! هاي ديگه خوب بخواي خيلي شيرين تره ؛

 

اينو نوشتم چون احساس كردم يه جورايي خالي مي شم ...

سبك مي شم ....

خدا منو ببخشه ؛

و تو  رو .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

وقتي رو قلبت احساس ِ سنگيني مي كني

با يه صابون ِ « بي خيالي» بيوفت به جونش!

رنگ ُ روش حسابي باز ميشه ؛

من امتحان كردم .

 

 

 

 

ديدي بغض  ِ صفيه هم تركيد ... پس نگو همه آدما دل سنگند !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط ...   |