اينجا هنوز هوا هست ،
هنوز آفتابش مي سوزاند پوست و ايضاً
دل ِ ما را ...
شاهد بياوريم براي اين همه خوشبختي ؟
كسي هم بيايد اين خلسه ي شبانه ي ما را ببيند ،
مگر چه مي شود؟
زاهد و پارسا و قديس كه نيستيم
لااقل بگذاريد بنده ي همان وجود ِ سراسر عشق باشيم
حرفي هم هست؟
اينجا ( در قلب ِ ما ) همه چيز آرام است و مطمئن ؛
ايضاً حضور ِ متبرك حضوري كه قسم ِ بي دروغ هر لحظه ي ماست ...
شاهد بياوريم؟
....

امروز سكونت ِ من در اين وادي مجازي 3 ساله شد .
آبان 82 ، پلاتو هاي هميشه دوست داشتني، و دانشجو بودني كه يدك مي كشيدم ، و نوشته هايي كه شايد از سر ِ شيطنت بود و وجود ِ بي قرار ِ من كه به همه جا سرك مي كشيد و تجربه مي كرد .
دوستاني كه بسياري شان ماندند و نوشتند و بسياري ... !
و من كه لحظه لحظه بزرگ شدم و بزرگ كردم اين طفل را .
آبان 85 ، لقبي كه ديگر يدك نمي كشم و قرار است بزرگتر شوم با همين تمام شدن ها .
فعلا كه همين !