تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

ديروز آمدي

خنديدي

گلايه كردي

رقصيدي

آواز خواندي

و ناگهان

خيره به كتاب هاي من

- اين چشمه هاي حيات –

چشمكي زدي و گفتي :

« فكر كن شبي برفي

فنجاني قهوه ي داغ

در جوار آتش اين كاغذ پاره ها

چه مي چسبد ... »

و من يقين كردم

تو همان ستاره اي كه به جرم كم فروزي

شبي سرد

به زمين تبعيد شدي ؛

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

اينجا هنوز هوا هست ،

هنوز آفتابش مي سوزاند پوست و ايضاً

دل ِ ما را ...

شاهد بياوريم براي اين همه خوشبختي ؟

كسي هم بيايد اين خلسه ي شبانه ي ما را ببيند ،

مگر چه مي شود؟

زاهد و پارسا و قديس كه نيستيم

لااقل بگذاريد بنده ي همان وجود ِ سراسر عشق باشيم

حرفي هم هست؟

 

اينجا ( در قلب ِ ما ) همه چيز آرام است و مطمئن ؛

ايضاً حضور ِ متبرك حضوري كه قسم ِ بي دروغ هر لحظه ي ماست ...

شاهد بياوريم؟

....

                                      - ? -

 

امروز سكونت ِ من در اين وادي مجازي 3 ساله شد .

آبان 82 ، پلاتو هاي هميشه دوست داشتني، و دانشجو بودني كه يدك مي كشيدم ، و نوشته هايي كه شايد از سر ِ شيطنت بود و وجود ِ بي قرار ِ من كه به همه جا سرك مي كشيد و تجربه مي كرد .

دوستاني كه بسياري شان ماندند و نوشتند و بسياري ... !

 

و من كه لحظه لحظه بزرگ شدم و بزرگ كردم اين طفل را .

 

آبان 85 ، لقبي كه ديگر يدك نمي كشم و قرار است بزرگتر شوم با همين تمام شدن ها .

 

فعلا كه همين !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط ...   |