تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

نبضي نانجيب

مي تپد زير ِ پوست چروكيده ي آيينه ،

اين منم؟

باز نمي شناسند چشم هايم ؛

كسي در خاطراتم آواز مي خواند ...

باز نمي شناسند گوش هايم ؛

و زمان چون كودكي افليج

پا مي كوبد به روي سكوت متعفن ِ ميراث مانده ي من .

چشم در برابر چشم

تن در برابر تن

قلب هايي كه معامله مي شوند...

عشق هايي كه ناخواسته تقاص پس مي دهند ...

و لب هاي كه گستاخانه دين و ايمان مي سوزانند .

« كرم بودن را كنار بگذاريد »

اين جا پروانه ها را به مسلخ مي برند.

حكم قصاص بريده اند براي پيله هاي ابريشم ،

كه چه بي گناه ، خود كفن مي بافند رج به رج ... !

 

 

پی نوشت :

خواهشی دارم از یکی دو عزیز. عشق را به زور نخواهید . من نامه رسان خوبی برای ترانه های عاشقانه ی شما نیستم. معافم کنید از پیک بودن . خواهش دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط ...   |