نبضي نانجيب
مي تپد زير ِ پوست چروكيده ي آيينه ،
اين منم؟
باز نمي شناسند چشم هايم ؛
كسي در خاطراتم آواز مي خواند ...
باز نمي شناسند گوش هايم ؛
و زمان چون كودكي افليج
پا مي كوبد به روي سكوت متعفن ِ ميراث مانده ي من .
چشم در برابر چشم
تن در برابر تن
قلب هايي كه معامله مي شوند...
عشق هايي كه ناخواسته تقاص پس مي دهند ...
و لب هاي كه گستاخانه دين و ايمان مي سوزانند .
« كرم بودن را كنار بگذاريد »
اين جا پروانه ها را به مسلخ مي برند.
حكم قصاص بريده اند براي پيله هاي ابريشم ،
كه چه بي گناه ، خود كفن مي بافند رج به رج ... !
پی نوشت :
خواهشی دارم از یکی دو عزیز. عشق را به زور نخواهید . من نامه رسان خوبی برای ترانه های عاشقانه ی شما نیستم. معافم کنید از پیک بودن . خواهش دارم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط ...
|
