تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

هفت سين ام را چيده ام و آخرين ثانيه ها را مي شمارم. همين جايي. چشمانت را دوخته اي به ماهي هاي گلي رنگ كه دور ِ تُنگ ِ تَنگشان مي چرخند و «آب، آب» مي خوانند.

 

- چه عجب زنده ماندند امسال ماهي هامان -

حواست اين جاست اما.

 

- آخرين روز سال يك هزار و سيصد و هشتادو پنج هم كم كم دود مي شود-

مجري خوش آبُ رنگ تلويزيون شعر مي خواند و هي فرا رسيدن عيد نوروز را تبريك مي گويد. و ما هم هي نگاه هامان را مي دزديم از هم . خنده ام گرفته . تو هم . بالاخره نتوانستيم جدي باشيم و پقي مي زنيم زير خنده.

ماهي گلي خرده ناني را كه برايش انداخته ام تف مي كند بيرون.

مي گويي : - اي بي تربيت –

 

توپ ِ سال نو شليك مي شود. تو اين جايي ، و سايه ات افتاده است روي هفت سين ام.

- بزار اول دعا كنم -

چشم مي بندم . همه ي آرزوي هاي خوب را براي تو مي خواهم و چشم مي گشايم.

- عيدت مبارك عزيزم -

 

و آرزوي يك دنيا خوشبختي و سلامتي براي دوستانم

شبنم .ط ، مريم .پ ،سبا ،خزر ، امير حسين.ب، آرين ،حبیب، صابر ، آرش ،مهناز ، هیلدا،  

و هداي نازنينم

و  همه ي عزيزاني كه حضورشان غنيمتي ست در اين دنياي مجازي .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

اين بهار ِ نيامده به دل نهيب مي زند كه هاي ! زمستان دارد نفس هاي آخر را مي كشد؛ در همين روزهاي ته گرفته به ياد بياور خوشي هاي اين سال را كه يك نفس شكر مي كردي و بدي هايش را كه تن بغ كرده ات را مي چسباندي به عكس روي ديوار و آبغوره مي گرفتي.

مي گويد، به ياد بياور دلهره هاي اول ِ سال را كه ديووانه ات كرده بود از بس كه پايان نامه ات به هزاران دليل روي غلتك نمي افتاد و تو هي لعنت مي فرستادي به سيستم آموزشي دانشكده و بعد ، ... همه چيز مثل يك معجزه به سرانجام رسيد و اجرا كه تمام شد با چشمهاي پف كرده از فرط گريه  وقتي نشستي روي صندلي ِ جلسه دفاعيه ، استادت گفت كه: « فكر نمي كردم اين جوري آتيش بسوزوني روي صحنه.» و تو آرام از اين پايان ِ خوش، لبخندي زدي و به يك آغاز ديگر دل بستي.

عطر ِ اين بهار نرسيده  يادت مي آورد كه چطور وقتي امير هديه ي شبنم را به دستت داد ، داشتي از خوشحالي بال در مي آوردي. و حالا كمي كه سرت را مي چرخاني چشمهاي فريدا را مي بيني كه ذل زده اند به صورتت و تقديمي ِ اول كتاب كه هر وقت مي خواني اش ايمان مي آوري كه حتي فاصله ها هم نمي توانند از محبت و عشق آدم ها كم كنند.

روزهاي آخر اسفند يادت مي آورد كه هر وقت همه چيز را بسپاري به دست او چقدر روزگار راحت و بي دغدغه اتفاق مي افتد . و اين دلت را  قرص مي كند كه تو هنوز هم جزو خوشبخترين آدم هاي روي زمين هستي.

باور كن .

 

و چراغ معجزه روشن

در سرسراي اين معبد سوخته ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط ...   |