چقدر حضور هاي بي منت را دوست دارم . حضور هايي نه از سر ِ مناسبات اجتماعي .
همين كه براي يك نفر ، همه چيز باشي . همه كس باشي . خودش يك معجزه است .
من عاشق اين معجزات ام .
اين كه هر صبح ، با لبخند كسي روزت پر از آفتاب شود و خورشيد كم بياورد از اين همه روشنايي .
دلت اگر صاف باشد ، مي بيني اش . كه هر لحظه مي نشيند كنارت و تو براش ترانه مي خواني .
با هم به ماهي ها غذا مي دهيد .
سر پاييني ِ خيابان را تا چراغ راهنمايي مسابقه مي دهيد ...
و او هميشه مي گذارد كه تو جلو بزني ، تو برنده شوي . خرجش يك لبخند است.
برايت مجله مي خرد . همان كه معتادش هستي . همان كه دوست داري روزي يكي از همكارانش شوي . باز لبخند مي زند و تو قسم مي خوري كه با او معتاد هيچ چيز نخواهي شد .
كتاب مي خوانيد و صداي تان مي پيچد و مي چرخد ، تا ته ِ دنيا .
و اين مي شود معجزه ي زندگي ِتو .
همين حضور بي منت . همين لبخندي كه وسعتش به اندازه ي تمام دريا هاست.
همين خورشيدك ات !
![]()