زنداني ام ؛ تو جسمم . تو تنم . انگار يكي قرن هاست كه دستامو سفت به هم گره زده ... سرمُ رو اين گردن باريك و شكننده دوخته و چشمامو ... ! مثه دو تا پولك سياه رو پوست نازك صورتم كوك زده.
صدامو مي شنوم كه يه آوازي مي خونه. نمي دونم چي اما قشنگه. بهم آرامش مي ده. تنها چيزي كه تو اين اتاق تنگ و تاريك ، مثه يه روزنه ي نور ، دلمُ روشن مي كنه. مي خواي برات بخونمش؟
پاهام سردن . يخ زدن. دو تيكه چوب باريك كه انگار يكي واسه تنبيه كردن كسي سالها اونو تو آب يخ زده ي حوضي خوابونده باشه . روز به روز ضعيف تر مي شن و من ديگه نمي تونم تصور كنم ، روزي رو كه نتونم روشون راه برم و يا حتي بايستم.
پلكام سنگينن . مي خوان بيوفتن پايين . اما زور مي زنم كه نيوفتن. مدام مي سوزن. از مخلوط اشك و عرق. كه هر دو شورن و تا اعماق وجودم رو مي شورن. داغ شدن. چشمام. خواب مي خوان . و من مي دونم كه اگه ببندمشون ، مي ميرم .
صدات تو گوشمه. مثه لالايي . مثه آواي پري دريايي. دارم تو جادوي صدات غرق مي شم ولي دست و پا نمي زنم. تمام سلول هاي تنم دارن آوازتو مي خونن. همه جا صداي تواه. آواي ِ تواه . حضور تواه ...
موهامو يكي شونه زده. گريه مي كنم. نمي دونم چرا ؛ برام آينه گذاشتن تو اتاق. مي ترسم. از اينكه تو آينه چيزي نباشه. از زير پلكاي داغم آروم توي آينه رو نگاه مي كنم. صداي يه جيغ ، آينه ي قديمي ِ زنگ زده رو هزار تيكه مي كنه. اشكهام بي حركت ، تو مسيرشون متوقف ميشن.
كسي بايد باشه . كسي كه يه روز از نزديكي ِ اين اتاق رد بشه. صداي آواز من بشنوه. دلش به حالم بسوزه و بياد كه نجاتم بده. كسي حتما هست. گاهي صداي پاهاشو مي شنوم كه همين حوالي قدم مي زنه. داد مي زنم: من اينجام! ... صدامو مي شنوي؟ ... خواهش مي كنم كمكم كن. من اينجا زنداني ام . آهاي ! ...
كسي حتما هست.
