تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

تا همين دم دماي آخر قرار بود ننويسم. يه جورايي خداحافظي و اين حرفا . دو ماه وقت براي كلنجار رفتن داشتم و اندازه ي همون دو ماه هم مطمئن بودم كه ديگه وقتشه ؛ بعد از اين همه مدت بودن و نوشتن و خوندن ، حالا كه چند ماهيه هيچ چيز درست و حسابي ندارم براي نوشتن و از همه بيشتر ديگه حال و حوصله اي نيست براي نوشتن. اصلا چه دليليه اين همه پافشاري براي موندن .

اما همين ديروز ، مثل مادري كه بعد از چهار سال زندگي شو گذاشته به پاي بچه ش ، تر و خشكش كرده ، مواظبش بود و مثل يه حصار حمايتش كرده در برابر همه چيز و حالا قراره بچه رو بده مثلاً به باباش! حالم بد شد. دلم گرفت . با خودم گفتم يعني اين همه سنگدل شدم كه دارم با همين دستا بچه مو مي سپرن به امون خدا ؟

حالا كه آخر ِ ساله و قراره مثل هميشه عيدانه بنويسم ، نمي دونم چي بايد بگم . يعني هنوزم مطمئن نيستم كه قراره ادامه بدم . گفتم زشته لااقل به خوش يمني ِ بهار و سال نو و اين چيزا ، يه يادداشتي بنويسم كه هم دوستان از نگراني ! دربيان و هم بهونه اي باشه براي يادداشت بهاريه و باقي قضايا .

 

فقط يه پي نوشت ويژه بايد بزارم اينجا :

براي مهتاب نصير پور عزيز كه مي دونم هنوز وقت نكرده به اينجا سر بزنه علي رغم قول هفته ي پيشش. «فرزند خاك» حالا براي من يه تصوير بزرگ و پررنگه از حضورت كه چقدر فوق العاده بود ، چقدر پر افتخار بود و چقدر دوست داشتني . «گونا» تجسم جديديه از بازيگري زن در سينماي رو به فناي ما . صميمانه تبريك مي گم و افتخار مي كنم كه روزي در اون پلاتوهاي خاك گرفته شاگردت بودم.

 

"سفره و هفت سين ، دعا و آرزو هاي خوب براي سالي كه قراره خوب باشه و پر بركت "

با احترام  

بانوي معبد سوخته

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط ...   |