تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

بالاي  صفحه ايي كه بازش كرده ام ، نوشته بهار 87 . فكر مي كنم . سعي مي كنم به ياد بياورم كه كجاي اين روزها شبيه بهار است كه هر چه مي گرديم پيدايش نمي كنيم . نه خودش را ، نه صدايش را ، ... نه حتي بويش را .

بهار ، از وقتي كوپن كودكي مان ديگر پخش نشد ، تمام شد . نه خودش ( فصلش) كه حال و هوايش . حالا ديگر نه خبري از لباس هاي نو ست ، كه اگر هم باشد هيچ فرقي با لباس هاي نوي تابستان و پاييز ندارد .

نه خبري از  هلهله ي پنهاني دلهايمان از آمدنش ، 13 روز جشن گرفتن برايش و دريايي شيريني و لبخند و  خوشحالي هاي راست راستكي.

اين روزها خيلي دارم فاجعه مي نويسم . مي دانم . همه ي نوشته هايم شده نقب به گذشته . اين را از كامنت هاي شما هم فهميده ام . اما مطمئنم اين دوره هم به همين زودي ها تمام مي شود.

مطمئنم تابستان پر حرارتي خواهم داشت و اجرايي كه هر روز برايش لحظه شماري مي كنم . مطمئنم كه آرامش طبيعي زندگي م ، دوباره بر خواهد گشت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

روبه روي آينه ، دانه دانه موهاي سفيدم را مي شمارم . زياد شده اند . مثل تاش پر رنگ سفيدي كه يادم مي اندازد گذشت زمان را.

قلم مو را مي كشم روي موهايم ، سياهشان مي كنم مثل هميشه . گاهي به سرم مي زند بگذارم تمام موهايم سفيد شوند . مامان دادش به هوا مي رود . « همين يه كارت مونده !» مي خندم . «شوخي مي كنم مامان!»

سرم از بوي سرگيجه آور ِ رنگ مو پر مي شود . اين مارك را تازه بار ِ اول است امتحان مي كنم . ديگر بايد خبره شوم بعد از سه ، چهار سال .

« دستشويي مو كثيف نكني دختر ؟»

دانه دانه موهاي سفيدم مي رود زير چادر مشكي ِ رنگ . خداحافظي مي كنم با تك تكشان . احساس خيانت مي كنم  از اين كار . يواشكي مي گذارم چند تايي از زير قلم مو  در بروند. از اين حقه  خوشم مي آيد.

...

 كتاب هاي قديمي و جزوه هاي سال اول را دوباره در آورده ام . تاريخ تئاتر اسكار براكت را كه ورق مي زنم ، دلم مي رود به كلاس شلوغمان . به همهمه هاي پر از شور و شوقمان . به لحظه هايي كه ثانيه شماري مي كرديم استاد «م» نيايد . به همه ي پيچاندن ها و در رفتن ها از كلاس آقاي «ك». به خوشي هاي ساعت 2 بعد از ظهر كلاس پانتوميم و انرژي بي كران استاد «خ». به ياد ِ ...

تصميم دارم دوباره به روزهاي خوشي و بي خيالي برگردم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط ...   |