بالاي صفحه ايي كه بازش كرده ام ، نوشته بهار 87 . فكر مي كنم . سعي مي كنم به ياد بياورم كه كجاي اين روزها شبيه بهار است كه هر چه مي گرديم پيدايش نمي كنيم . نه خودش را ، نه صدايش را ، ... نه حتي بويش را .
بهار ، از وقتي كوپن كودكي مان ديگر پخش نشد ، تمام شد . نه خودش ( فصلش) كه حال و هوايش . حالا ديگر نه خبري از لباس هاي نو ست ، كه اگر هم باشد هيچ فرقي با لباس هاي نوي تابستان و پاييز ندارد .
نه خبري از هلهله ي پنهاني دلهايمان از آمدنش ، 13 روز جشن گرفتن برايش و دريايي شيريني و لبخند و خوشحالي هاي راست راستكي.
اين روزها خيلي دارم فاجعه مي نويسم . مي دانم . همه ي نوشته هايم شده نقب به گذشته . اين را از كامنت هاي شما هم فهميده ام . اما مطمئنم اين دوره هم به همين زودي ها تمام مي شود.
مطمئنم تابستان پر حرارتي خواهم داشت و اجرايي كه هر روز برايش لحظه شماري مي كنم . مطمئنم كه آرامش طبيعي زندگي م ، دوباره بر خواهد گشت .
