بايد اعترافي بكنم .
در يك پيله ي بسيار وحشتناك كه خودم با خودخواهي دور زندگي م تنيده بودم داشتم دست و پا مي زدم. هيچ راه فراري هم ( از قرار معلوم ) در تار و پود اين پيله نگذاشته بودم ، كه نكند يك وقتي وسوسه شوم ، بزنم همه ي اين استراتژي هاي احمقانه را لت و پار كنم بيايم بيرون. خيلي سخت گرفته بودم احياناً . دليلش هم قلب درد شديدي بود كه مدت ها به سراغم نيامده بود اما در اين دوره حسابي از خجالتم در آمد.
اما حالا ... حضور موجود به غايت دوست داشتني و فهيمي ، حول و حوش روزگار به گل نشسته ام باني يك حس خوب شد. بانويي كه به من ياد داد چقدر مي توان به آرزوها ايمان داشت و اميدوار بود به روزهايي روشن تر. به من نشان داد كه چقدر براي رسيدن به چيزهايي عجله دارم ، حال آنكه مي توان در آستانه ي ميان سالي مثل گل شكفت و تحسين ها را شنيد.
و به خاطرم خواهم سپرد كه يادِ خدا و پشتيباني ابديِ او از روح و جسم آدم ، خلاء هر چيزي را پر مي كند. هر چيز. امروز به اندازه همه ي لحظه هاي تاريك گذشته ميل به زندگي كردن دارم . ميل به رويا ديدن.
پ.ن : در وبگردي هايم به وبلاگي برخوردم كه يادم مي آيد مال يكي از وبنويس هاي قديمي ست. يادداشت هايش را كه خواندم شباهت غريبي به نوشته هاي دو وبلاگ نويس ديگر ديدم . دو بازيگر. هر چه بيشتر دقت كردم از اين همه " الهام گرفتن" متعجب شدم. در خط گرفتن از سبك نوشتن ديگران هيچ مخالفتي ندارم اما اين فرق مي كند با استفاده از همان كلمات يا همان جمله بندي ها . دلم مي خواست برايش بنويسم ، اما بعد پشيمان شدم . در اين دنياي مجازي هر پيشنهاد يا توصيه اي با حكم " فضول ، بي سواد ، تو چه كاره اي مثلاً؟ و به تو چه ؟" رانده مي شود.
بانوي نازنينم گوشزد مي كند كه " ببخش و رها كن "
