تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

بايد اعترافي بكنم .

در يك پيله ي بسيار وحشتناك كه خودم با خودخواهي دور زندگي م تنيده بودم  داشتم دست و پا مي زدم. هيچ راه فراري هم ( از قرار معلوم ) در تار و پود اين پيله نگذاشته بودم ، كه نكند يك وقتي وسوسه شوم ، بزنم همه ي اين استراتژي هاي احمقانه را لت و پار كنم بيايم بيرون. خيلي سخت گرفته بودم احياناً . دليلش هم قلب درد شديدي بود كه مدت ها به سراغم نيامده بود اما در اين دوره حسابي از خجالتم در آمد.

اما حالا ... حضور موجود به غايت دوست داشتني و فهيمي ، حول و حوش روزگار به گل نشسته ام باني يك حس خوب شد. بانويي كه به من ياد داد چقدر مي توان به آرزوها ايمان داشت و اميدوار بود به روزهايي روشن تر. به من نشان داد كه چقدر براي رسيدن به چيزهايي عجله دارم ، حال آنكه مي توان در آستانه ي ميان سالي مثل گل شكفت و تحسين ها را شنيد.

و به خاطرم خواهم سپرد كه يادِ خدا و پشتيباني ابديِ او از روح و جسم آدم ، خلاء هر چيزي را پر مي كند. هر چيز. امروز به اندازه  همه ي لحظه هاي تاريك گذشته ميل به زندگي كردن دارم . ميل به رويا ديدن.

 

پ.ن : در وبگردي هايم به وبلاگي برخوردم كه يادم مي آيد مال يكي از وبنويس هاي قديمي ست. يادداشت هايش را كه خواندم شباهت غريبي به نوشته هاي دو وبلاگ نويس ديگر ديدم . دو بازيگر. هر چه بيشتر دقت كردم از اين همه " الهام گرفتن" متعجب شدم. در خط گرفتن از سبك نوشتن ديگران هيچ مخالفتي ندارم اما اين فرق مي كند با استفاده از همان كلمات يا همان جمله بندي ها . دلم مي خواست برايش بنويسم ، اما بعد پشيمان شدم . در اين دنياي مجازي هر پيشنهاد يا توصيه اي با حكم " فضول ، بي سواد ، تو چه كاره اي مثلاً؟ و به تو چه ؟" رانده مي شود.

 بانوي نازنينم گوشزد مي كند كه " ببخش و رها كن "  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

هر شب،

 پله پله مي آيم تا آسمان

به دنبال ات؛

افسوس !

آنقدر بالا رفته اي

كه سپيده ی صبح امانم نمي دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

از اين كه در انتظار پايان دادن به يك جمله، اينقدر درمانده شده ام  بيزارم . از  اين همه جمله ها ، پلان ها و پاراگراف هاي ناتمام ِ بي مقصد حالم بهم مي خورد . شبيه موجود كهن سالي شده ام كه در آستانه ي دويست سالگي ، لم داده روي صندلي كهنه ي چوبي روي ايوان موريانه زده ي خانه اش ، و جرعه جرعه زندگي ِ كسالت بارش را از فنجان سفالي ِ لب پريده  سر مي كشد .

از اين كه صداي كارگرهاي ساختمان روبه رو چرت خوش عطر ِ اردي بهشتي ام را پاره كند ، از اين  بق بقو هاي بي موقع ِ ساعت 7 صبح ، از چاي مانده ي صبحانه و تكرار دايره ي زندگي روزمره بيزارم .

از فكر كردن به اشتباه زمستان 84 كه تا اكنون وبال گردنم شده و نمي دانم چه چاره اي برايش بيانديشم سرگيجه مي گيرم.

از نگاه هاي بي سر و ته ِ خودم در عكس هاي اين روزها ، از وقاحت آدم ها ، از لبخندهاي زوركي ِ ميهماني هاي خانوادگي ، از  درس خواندن هاي بي نظم ِ شلخته براي ارشد ، از اين انتظار ِ طولاني ِ كاري ، از نديده شدنم بعد از 3 سال كار كردن ، از ديده شدن خيلي ها ، از گم شدن ها ، پيدا نشدن ها ، ... بيزارم.

اينجا ديگر جايي نيست كه بتوانم خودم را پشتش پنهان كنم. نيمي از كساني كه ميايند اينجا مرا مي شناسند ، نيمي ديگر هم شايد بشناسند شايد هم نه . ديگر نوشته هايم بوي روزهاي آبان 82 را نخواهد داشت. ترس است و سانسور. از اينكه بدانم خاطرات زندگي ام را كسي كه مي شناسدم خوانده باشد مي ترسم.

از اينكه ردپاي نوشته هايم را گاهي لابه لاي سطرهاي غريبه و آشنايي ببينم احساس حقارت مي كنم ، انگار كه اصلاً مني وجود ندارد . انگار كه  ديگر حتي براي چشم در براي چشم شدن آدم ها هم  ترسي و احترامي و وجداني وجود ندارد.

پي نوشت : بوي خاك ِ نم خورده ، از طرف ساختمان تازه ويران شده ي همسايه كم كمك مستم كرده است. به اندازه ي همين يك لحظه هم اگر بروم در عالم هپروت ، برگ برنده هنوز در دستانم خواهد بود.

 

If I could only hold you now and make the pain just go away

Can't stop the tears from running down my face …

Delta Goodrem /

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط ...   |