تصور كن ...
پيش ازطلوع ليمويي خورشيد ، با صداي فرشته اي در گوش ات بيدار مي شوي. دوش را كه باز مي كني ديگر يادت مي رود همه چيز را . انگار آب ِ گرم ِ شفا بخش هر چه لجاجت و كينه در دل داري را مي شويد و به راه آب فاضلاب تبعيد مي كند.
حوله به سر ، بخار ِ روي آينه را كنار مي زني . به صورت گل انداخته ي توي آينه نگاه مي كني . از زواياي مختلف . عجيب است . اين صورت با آنچه ديروز بود فرق ها دارد. حالش خوش است انگار . پوست انداخته آن دختر ِ توي آينه . چشمانش برق مي زند و پوست صورتش انگار مي خواهد از شادابي بشكفد. مي خواهد فرياد بزند كه امروز روز ديگري است. امروز با ديروز و پريروز و ده ها روز ِقبل فرق دارد . خودش دارد اعتراف مي كند .
دختر ِ توي آينه ، خوشحال است . لبخند مي زند . حسابي كِيفش كوك است و اين را مي شود از لب هايش كه به لبخندي جادويي باز است فهميد . توي دلش صدها ماهي كوچولوي قرمز ورجه وورجه مي كنند. خود را به ديواره هاي قلبش مي كوبند و «آب، آب» كنان شيطنت مي كنند.
دخترِ توي آينه ، از اينكه بيماري از اعماق وجودش پاك شده سپاس گذار است . دهانش را با دست هايش مي پوشاند و جيغ كوتاهِ خفه اي مي كشد . و دوباره لبخند مي زند. برق چشمانش به تنهايي شهري را روشن مي كند.
من اين دختر را نمي شناسم . يعني هنوز زمانش نرسيده كه او را ملاقات كنم . دلم مي خواهد هر چه زودتر ، يك پيش از طلوع ِ نيمه روشن ، در سكوت ِ رقيق ِ صبحگاهي ، «او» را . دختر ِ توي آينه را ببينم . مي توانم تصورش كنم . صورتش را .سرخي گونه هايش، لبخند اش و جيغ ِ كوتاه ِ پر اضطرابش را .
