تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

تصور كن ...

پيش ازطلوع ليمويي خورشيد ، با صداي فرشته اي در گوش ات بيدار مي شوي. دوش را كه باز مي كني ديگر يادت مي رود همه چيز را . انگار  آب ِ گرم ِ شفا بخش هر چه لجاجت و كينه در دل داري را مي شويد و به راه آب فاضلاب تبعيد مي كند.

حوله به سر ، بخار ِ روي آينه را كنار مي زني . به صورت گل انداخته ي توي آينه نگاه مي كني . از زواياي مختلف . عجيب است . اين صورت با آنچه ديروز بود فرق ها دارد. حالش خوش است انگار . پوست انداخته آن دختر  ِ توي آينه . چشمانش برق مي زند و پوست صورتش انگار مي خواهد از شادابي بشكفد. مي خواهد فرياد بزند كه امروز روز ديگري است. امروز با ديروز و پريروز و ده ها روز  ِ‌قبل فرق دارد . خودش دارد اعتراف     مي كند .

دختر ِ توي آينه ، خوشحال است . لبخند مي زند . حسابي كِيفش كوك است و اين را مي شود از لب هايش كه به لبخندي جادويي باز است فهميد . توي دلش صدها ماهي كوچولوي قرمز ورجه وورجه مي كنند. خود را به ديواره هاي قلبش مي كوبند و «آب، آب» كنان شيطنت مي كنند.

دخترِ توي آينه ، از اينكه بيماري از اعماق وجودش پاك شده سپاس گذار است . دهانش را با دست هايش    مي پوشاند و جيغ كوتاهِ خفه اي مي كشد . و دوباره لبخند مي زند. برق چشمانش به تنهايي شهري را روشن    مي كند.

من اين دختر را نمي شناسم . يعني هنوز زمانش نرسيده كه او را ملاقات كنم . دلم مي خواهد هر چه زودتر ، يك پيش از طلوع ِ نيمه روشن ، در سكوت ِ رقيق ِ صبحگاهي ، «او» را . دختر ِ توي آينه را ببينم . مي توانم تصورش كنم . صورتش را .سرخي گونه هايش، لبخند اش و جيغ ِ كوتاه ِ پر اضطرابش را .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط ...   | 

برايت نگرانم . بد جوري هم .

خب! گاهي خوب است تو را مال خود ِ خودم بدانم  و دلم نخواهد هيچ كس را در اين مالكيت شريك كنم . تو  سايه اي هستي از من. دلم براي تنهايي ات مي سوزد . خيلي وقت ها دعا مي كنم در ميان غصه هاي كورك زده ي دلت ، بيايي در آغوشم و يك دل سير گريه كني. مگر كس ديگري هست كه اين مسئوليت بنده نوازانه را برايت انجام دهد بجز من ؟

كسي هست مگر كه پناهت باشد وقتي پرنده ي ترس لانه مي كند در سرت ؟ كسي را داري كه بار ِ اين عشق عظيمت را بتواند تاب بياورد ؟ معشوقت كجاست ؟ دور است ؟ ... مي دانم . دلت برايش تنگ است؟ ... بله . مي فهمم . آرزو داري مال ِ تو باشد فقط؟ ... طبيعي ست .

 تو نزديك تر از نفسي به من . و دلت كه اسير ِ يك عشق سترون است ، شعبه اي دارد در پيكر من. دستانت را به من بده . برايت خواب ها ديده ام . نمي گذارم كسي آرزوهاي بلورين ات را فاش كند. نمي گذارم «كاش بشود...» هايت بماند ته ِ قلبت و كپك بزند. مرا ناجي ِ سپيد پوش خود بدان . گرچه هيچ شباهتي به شاهزاده ي سوار بر اسب ِ سفيد برفي ندارم. اما لااقل مي توانم كوتوله ات باشم . يكي از آن هفت تا !

 

بخشي از يك نامه

خطاب به كسي كه در قبال زندگي اش بسيار احساس مسئوليت مي كنم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط ...   |