من فكر مي كنم ... به لحظه هايي كه نه تو و نه هيچ موجود زنده اي نتوانست درك كند كه آن اشك ها نه از سر ِدلتنگي كه از سر دلسوزي بود براي وجودي كه مال خودم بود و من نتوانستم كاري برايش بكنم ، كه برايش مادري كنم ؛
من فكر مي كنم ... به دستهاي يخ زده ي لرزاني كه آن شب هاي سرد زمستان ، قايم شده در جيب هاي پالتو، آنقدر محكم مشت شده بودند كه مي شد صداي شكستن استخوان هايشان را شنيد .
من فكر مي كنم ... به تو ، به آن تقدير روشن ِ پولك نشاني كه يادم مي اندازد هر جاي دنيا هم بروي مي توانم پيدايت كنم . تنها سحابي ِ نوراني ِ آسمان من .
من فكر مي كنم ... به سرماي استخوان سوز ِ زمستان و جشنواره ، و چشمهاي درخشان چند صد موجود نگران ِ مشتاق در تاريكي سالن قشقايي و لرزش ِ پاهايمان، نه از سرما كه از غرور .
من فكر مي كنم ... به راه ِ آمده و هزاران راه ِ نرفته كه هر لحظه مضطرب ترم مي كنند از بس مثل قير چسبيده اند به قدم هايم و چاره اي نيست براي گريز كه اين همان سرنوشت نگاشته شده اي ست به تاريخ ازل .
من فكر مي كنم ... به باورهايي كه براي بزرگ شدن ريختم به پاي نهال تن ام و چه آرام و صبور رخنه كرد و شد جزئي از بدنم ، تكه اي از قلبم . ذره اي از عشقم .
و ... به سكوت كه چه مايه نشانه اي از بزرگ منشي ست و يادآور اينكه تو هنوز هم فرصت بسيار داري و آدم هاي بسيار كه مي آيند تا فرصتي ديگر بدهند به تو ، به قدم هايت ، به نگاهت ، به حضورت ؛
و ... من ... به روزهاي خوب ِ خوب ِ خوب ِ كه هنوز نيامده اند فكر مي كنم .
