1... فهميده بود انگار ، كه شب ِ آخر است. بد قلقي مي كرد. از صبح شروع كرده بود به غر زدن. عصر هم تمام ِ راه را پياده آمده بود. از سينما آزادي تا ...؛
هدفون به گوش، خودش را پرت كرده بود ميان جمعيت تا يادش برود كه قرار است تا اطلاع ثانوي پرونده ي اين آدم ها هم بسته شود. اين موجودات ِ نازنين ِ دوست داشتني . اين فرشته هاي سپيد پوش. جعبه ي شيريني را هي اين دست و آن دست مي كرد و تمام تلاشش اين بود كه به آدم ها نگاه نكند. پرده ي اشك ديدش را تار كرده بود اما زور مي زد تا حتي قطره اي هم فرو نچكد روي گونه هايش. مردم مي آمدند و مي رفتند. مي خنديدند و داد مي زدند و كيسه هاي خريد به دست پچ پچ مي كردند. او اما دلش حسابي گرفته بود. مثل هوايي كه انگار مي دانست «امشب، شبِ آخر است»؛
نزديك آن چهارراه معروف ِ دوست داشتني كه رسيد دلش هري ريخت پايين. ديگر اين چراغ هاي قرمز و سبز و زرد او را به سوي «او» هدايت نمي كردند. براي خودشان رنگ به رنگ مي شدند. براي دل ِ خودشان .
نگاهش را انداخت روي سنگ فرش هاي قديمي و قدم به قدم ، صداي كوبش قلبش را بلند و بلندتر مي شنيد. با نوك ِ انگشتش ، قطره اشك سرگردان را از گوشه ي چشمش پاك كرد. انگشتش خيس شد. اما او با هيچ پارچه اي خشكش نكرد. رفت و رفت و رسيد به آن در ِ بزرگ ِ چوبي . و راهرو هاي تنگ و پوسترهايي كه حالا همه شان انگار ديگر به او نگاه نمي كردند...
2...توي آن اتاق ِ كوچك ِ باريك ديدمش. بُق كرده بود و ذل زده بود به صورتش توي آينه. وقتي چشمش به من افتاد بلند شد . خواست برود توي اتاق كناري كه پريدم دستش را گرفتم. حرفي نزدم. حرفي نزد. برگشت نگاهم كرد. سفيدي ِ چشمانش قرمز بود. سربندش را درست نبسته بود و موهاي ِ لَخت ِ سياهش از گوشه هاي پارچه آمده بودند بيرون.
:« چيه؟» با لبان لرزانش اين كلمه را گفت و دستش را از توي دستم كشيد بيرون.
:« نمي خواي حرف بزني؟ ... اينقدر بي رحم نباش. دلم برات تنگ ميشه . بزار لااقل يه دلِ سير نگات كنم خوب.»
:«نمي خوام. اين لحظه هاي آخر بزار تنها باشم. » و بغضش تركيد. «معلوم نيست ديگه كِي همديگه رو ببينيم... بزار دوري تو راحت تر قبول كنم ... باشه؟ ... بزار نبينمت ... بزار دور شم از تو ، از خودم ... »
دستانم رو دور گردنش حلقه كردم . آن اشك ِ لجوج بالاخره كار خودش را كرد و سرازير شد. با سر انگشتانم براي آخرين بار لباس هايش را لمس كردم . نرمي ِ رداي ِ سپيدش را به خاطر سپردم . از زير دستانم خودش را كشيد بيرون.
:«ميرم لباسامو درست كنم ...» و به سرعت در تاريك روشني ِ اتاق ِ كناري گم شد. من ماندم. و خاطره اي كه گرچه گاه حواشي اش با تلخي و بغض همراه بود اما شيرين بود . ماندگار بود . هم براي ما و هم براي آنهايي كه ديدنمان.
كسي تقه اي زد به در . سريع اشك هايم را پاك كردم . :«بله؟ بياين تو »
صدا از پشت در گفت:« لباساتو بپوش بيا پايين تو سالن. بچه ها همه جمع اند.»
:«باشه اومدم»
پاورچين پاورچين رفتم سمت اتاق نيمه روشن ِ لباس. نبود. لباسهاي(ش)م را مرتب گذاشته بود روي چوب لباسي. و با سنجاقي اسمم را زده بود رويشان. آرام گفتم :
« خداحافظ يرما ...»
پي نوشت: سوم آبان ، هويت مجازي ام پنج ساله مي شود. راه رفتن را خوب آموخته . كم كمك بايد آماده شود براي دوره ي جديدي از زندگی اش.
.
