تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

۱. بن (داستين هافمن) از آن موجودات بيش از حد تنهاي ِ، بي دست و پاي ِ خجالتي است كه آدم مي خواد يك سيلي حسابي روانه ي صورتش كند تا كمي به خود بيايد. نه در مقابل خانواده اش اراده دارد (حتي نمي تواند لحظه اي در جشن فارغ التحصيلي اش كه پدر و مادرش برگزار كردند ، خلوت كند و تنها باشد) و نه در مقابل لوندي هاي خانوم رابينسون (آن بنكرافت) –كه از قضا همسر همكار پدرش است و دو برابر او سن دارد- اختياري از خود نشان مي دهد. تا جايي كه خانوم او را اغوا مي كند و تمام تابستان تبديل مي شود به پلي براي بن كه از آن موجود دست و پا چلفتي ، تبديل شود به مردي كه مي تواند هر چه اراده كند به دست بياورد. حالا اين وسط پدر و مادرش تصميم مي گيرند باب ِ آشنايي بن را با دختر رابينسون ها – ا ِلن (كاترين راس) باز كنند ، شايد پسر ِ افسرده و تنهايشان! به خود بيايد و تصميمي براي آينده اش بگيرد... حالا تصور كنيد حال و روز ِ بن بدبخت را كه هم عاشق الن شده است و هم از طرف خانوم رابينسون تهديد شده كه اگر با الن رابطه اي برقرار كند ، او همه ي ماجراي عاشقانه ي تابستاني شان را بر ملا مي سازد... *

۲. سيمونه (رناتو سالواتوري) جلوي چشمان برادر كوچكترش روكو (آلن دلون) به عشقش ناديا (آني ژيراردو) تعدي مي كند ، روكو ضجه مي زد، التماس مي كند ، اشك مي ريزد اما سيمونه ديوانه شده ، زده به سرش ، حتي نيم نگاهي هم به روكو نمي اندازد و بعد هم آش و لاشش مي كند . چند ماه بعد كه خانواده براي پيروزي روكو در مسابقات بوكس جشن گرفته اند سيمونه سر مي رسد ، عقل از سرش پريده، به روكو مي گويد كه ناديا را به چاقو كشته ، روكو فقط بغلش مي كند و دوتايي گريه مي كنند... **

۳.نمي دانم چقدر به اراده ، شجاعت و عصيان در خودتان ايمان داريد و حتي به آنها مي باليد ، اما من فكر مي كنم خيلي چيزها از جمله سه كلمه ي بالا ، همانقدر كه بايد ياد گرفته شوند و اكتسابي هستند ، بايد در خون آدم هم باشند. تا وقتي من آدم بزدلي هستم ، هيچ مكتب و كلاس و آموزشي نمي تواند مرا به موجودي سلحشور و با اراده تبديل كند. من تا خودم نخواهم ، تا تصميم نگيرم حتي نمي توانم ساده ترين معادلات زندگي را بفهمم ، چه برسد كه حلشان هم بكنم.

 4.بن ، بر اثر شرايط بد تربيتي اش و جامعه، موجود خجالتي و پَپِه اي بود كه يك تلنگر (حالا چه غير اخلاقي و چه بر پايه ي اصول و قانون) لازم داشت . خانوم رابينسون اين تلنگر بود. بن خودش را كشف كرد. فهميد كه مي تواند حتي در مقابل تهديد هم بايستد و در اين راه آبروي خود را هم به باد داد. ( اما مگر آبرو چقدر مهم است؟ اين زندگي فقط يك بار اتفاق مي افتد. نه اين است كه آبرو يك استراتژي ساخت بشر است؟) بن در آخر فيلم به خواسته اش رسيد. زندگي اش را در دست خودش گرفت.

 5.روكو ، پسر نجيب ِ يك خانواده ي فقير ايتاليايي است كه هر اتفاق بدي كه براي برادرانش مي افتد،به گردن مي گيرد. به جاي سيمونه روي رينگ مي رود، مشت مي خورد ، آسيب مي بيند و خم به ابرو نمي آورد. زندگي ِ او در قرباني شدن براي ديگران معني دارد. از ناديا جدا مي شود و او را نزد سيمونه مي فرستد «اون بيشتر از من بهت احتياج داره... برو كمكش كن» (حرص ِ آدم درمي آيد از اين همه فداكاري ِ پوچ) . پايان ِ فيلم هم با تصميمي ( كه باز هم از جانب روكو نيست) براي ادامه ي زندگي او رقم مي خورد. روكو هيچ وقت نمي تواند خوشبخت باشد. او باور دارد كه زندگي اش را ديگران بايد اداره كنند ، همه چيز فداي ديگران.

 6.خوشبختي چيزي نيست كه ديگران دو دستي تقديم تان كنند. بايد بخواهيد و برايش دست و پا بزنيد. زندگي تان را خودتان مي سازيد.

 

 * فارغ التحصيل- كارگردان: مايك نيكولز- 1967- برنده اسكار بهترين كارگردان

 ** روكو و برادرانش- كارگردان: لوكينو ويسكونتي- 1960

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

آمده ام كه زندگي كنم ... كه خلق كنم و خداي كوچكي باشم در قلمرو كوچكترم.

آمده ام تا عشق را بيابم ... از لابه لاي حرف هايت . از زمزمه هايت . از بغض هايت.

آمده ام كه مرا پيدا كني ... كه براي يافتنم كفش هاي آهنين بپوشي .

آمده ام كه شكر كنم او را ... كه بزرگ است و خداي ِ تمام لحظه هاي من . او كه مرا براي تو ، و تو را براي من آفريد و راه را نشانمان داد تا بيابيم .

آمده ام تا در سخت ترين لحظه ها هم فقط نام تو را فرياد بزنم و نگويم :چرا ؟ كه بگويم: وقتي تو هستي چه باك!

آمده ام تا مهره ي كوچكي باشم روي اين صفحه ي عظيم ِ هزار رنگ . با مهارتت راه درست را انتخاب مي كني و مرا پيش مي بري . ماتم نمي كني . هرگز !

آمده ام ... به اين دنيا آمده ام تا هميشه يادم بماند چه فرصت بزرگي برايم مهيا كردي كه باشم. باشم و براي بودن ِ تك تك عزيزانم شكر كنم.

دوم آذر ِ بيست و چند سال پيش ، من آمدم

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ...