1
ديگر نه نفسي در سينه باقي مانده نه جاني در پاها. چند قدم ديگر مي رسيم به قله . آنقدر همه چيز سفيد است و نوراني كه احساس مي كنم كور شده ام. به پشت سر برمي گردم و او را مي بينم كه نفس نفس زنان دارد بالا مي آید . داد مي زنم: - خسته شدي؟
داد مي زند: - نه ... ديگه داريم مي رسيم . و دستش را به طرفم دراز مي كند - دستمو مي گيري؟
2
نشسته ايم آن بالا و زمين و كوه و برف زير پاهايمان ، عجيب كوچك و شكننده اند. و بيش از همه چيز، سكوت ِ كوهستان است شنيده مي شود. كلاه پشمي سورمه اي اش را تا روي ابروهايش پايين كشيده و از ليوان مقوايي طرح دارش ، عطر چاي ِ داغ را مي نوشد. نگاهم مي كند: - ديدي بالاخره يه روزي آوردمت اينجا؟
-اوهوم ... شاهكاره . ديگه دلم نمي خواد برگردم اون پايين . تو چي؟
شال گردنش را كمي شل مي كند و با خنده مي گويد: - يعني تو هم مي خواي بري "در دل طبيعت وحشي" ؟ پسره آخرش مُردا !
با ابرو اشاره مي كنم كه يعني نه . دست مي برم و مشتي برف از زير پاهايم بر مي دارم.
3
سر پاييني آمدن سخت تر از بالا رفتن شده و هر لحظه امكان دارد ليز بخوريم و به تاريخ به پيونديم. دارد آهنگ يكي از فيلمهاي محبوبش را با سوت اجرا مي كند. تمام راه بازگشت را با سكوت و دوره كردن موسيقي تاريخ سينما برمي گرديم.
4
زندگاني بسيار بسيار لذت بخش ، هيجان انگيز و سرشار از آرزوهاي محقق شده خواهد شد ، همانطور كه پيش مي رويم .
![]()
