تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

چشمانم را مي بندم و روزهايي را كه گذشتند يك بار ديگر روي نوار سلولوئيد ظاهر مي كنم . شروع سال را به ياد ندارم ، عجيب است . هر چه سعي مي كنم هيچ صحنه اي را نمي توان جدا كنم براي سكانس افتتاحيه. قطعا بينندگان عزيز اين قصور را بر تدوينگر خواهند بخشيد.

تابستانش با گرماي سوزاننده و راه هاي طولاني مزين شد. خيمه زدن روي كتاب ها و رفت و آمد در مسيري كه هر روزش يادآور خاطرات خوبي است. به استثناي موجوداتي كه سعي كردند زهر بپاشند روي زخمها ولي با درايت ِ يك همراه عزيز ، پادزهري تهيه شد و از يك خطر جدي نجات يافتم . مي دانم كه از اين به بعد شب هاي شهريور و مهر برايم يادآور آن صحنه ي سپيد خواهند بود .

پاييزش بي سر و صدا و در قرنطينه سپري شد. از همان روزهاي سكوت و آرامشي كه مي شود خود را غرق كرد در آغوشش. نمي دانم چرا همه ي اتفاقات خوب زندگي ، در اين شاه فصل بر من ظاهر مي شوند. هديه اي كه اصلا قرار نبود به دست نگارنده برسد و نمي دانم چرا يك دوست ناشناس به ضميمه ي يك بسته ، كليد ِ زندگي را هم برايم فرستاد. مي خواهم هر جا كه هست برايش آرزوي شادي كنم و از اينكه دنياي ِ جديدم را به من نشان داد دستانش را بفشارم.

زمستان هم بي برف و باران ِ مسرت بخش به سرعت سپري شد و مي شود و ما را در حسرت يك زمين نرم ِ سپيدپوش گذاشت تا شايد زمستاني ديگر. شايد فصلي ديگر كه بركت اش از يادببرد گرماي بي تاب كننده ي تابستان هايش را. زمستانم  تا نيمه با قلم و كتاب و كاغذ طي شد. زيبا نبود و بايد مي گذشت. و گذاشتم كه همانطور كه دوست دارد پيش رود. همانطور كه اجازه داده ام تا پايانش ، حسابي كيفور باشد و هر كاري دلش خواست انجام دهد. زمستان است ديگر بايد هوايش را داشت. سر به سرش نمي گذارم . صبح به صبح به گلدان كوچك كنار پنجره نگاه مي كنم كه كي قرار است جوانه بزند . كي خبر مي دهد كه بهار نزديك است ( مگر نيست؟). اين ساقه ي نحيف ِ خفته در خاك، شده است تقويم ِ جديد زندگي. و من در انتظار سالي هستم كه مژده داده است با آمدنش دنياي تازه اي پيش چشمانم و ايضاً قدم هايم مي گسترد.

عجيب در انتظار بهارم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط ...   |