روزهاي فروردين پر شور ، متبرك و تازه اند.
اين را حتي مي توانم در سلام پيرمرد همسايه كه صبح ها نان تازه به دست از جلوي خانه مان رد مي شود حس كنم. در برق چشمانش و لبخند شيرينش و آن كلاه شاپوي نوي مشكي اش كه از جان بيشتر دوستش دارد.
هوا عالي است . باد خنكي مي پيچد توي شش ها و وادارت مي كند بيشتر نفس بكشي .
هر صبح پنجره هاي قدَي ِ خانه را باز مي گذارم و كيف مي كنم از رقص باد و پرده . از شعاعهاي زرين خورشيد كه مي لغزند روي زمين و فرش و ميز و كتابخانه . از جيك جيك و بغ بغو و قار قار هايي كه در هم تنيده مي شوند و به خنده ت مي اندازند.
هر صبح رستگار مي شوم انگار با عطر چاي و نان برشته كه پر مي كنند خانه را و اين خود ِ زندگي ست . اين دليل ِ بودن است و من راه ِ ديگري براي خوشبخت بودن بلد نيستم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط ...
|