هزار هزار پولک نقره ای چسباندم به صورت آسمان ،
تا شبت را نورافشان کنم ؛
گفتی : آسمان را چه به بزک ؟
و خندیدی؛
یادت هست؟
و من اسیر جادوی خنده های تو شدم ...
پی نوشت:
سلام
من دوباره برگشتم . راه دوری نرفته بودم. همین حوالی بودم.
خوشحالم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط ...
|
