برايت نگرانم . بد جوري هم .
خب! گاهي خوب است تو را مال خود ِ خودم بدانم و دلم نخواهد هيچ كس را در اين مالكيت شريك كنم . تو سايه اي هستي از من. دلم براي تنهايي ات مي سوزد . خيلي وقت ها دعا مي كنم در ميان غصه هاي كورك زده ي دلت ، بيايي در آغوشم و يك دل سير گريه كني. مگر كس ديگري هست كه اين مسئوليت بنده نوازانه را برايت انجام دهد بجز من ؟
كسي هست مگر كه پناهت باشد وقتي پرنده ي ترس لانه مي كند در سرت ؟ كسي را داري كه بار ِ اين عشق عظيمت را بتواند تاب بياورد ؟ معشوقت كجاست ؟ دور است ؟ ... مي دانم . دلت برايش تنگ است؟ ... بله . مي فهمم . آرزو داري مال ِ تو باشد فقط؟ ... طبيعي ست .
تو نزديك تر از نفسي به من . و دلت كه اسير ِ يك عشق سترون است ، شعبه اي دارد در پيكر من. دستانت را به من بده . برايت خواب ها ديده ام . نمي گذارم كسي آرزوهاي بلورين ات را فاش كند. نمي گذارم «كاش بشود...» هايت بماند ته ِ قلبت و كپك بزند. مرا ناجي ِ سپيد پوش خود بدان . گرچه هيچ شباهتي به شاهزاده ي سوار بر اسب ِ سفيد برفي ندارم. اما لااقل مي توانم كوتوله ات باشم . يكي از آن هفت تا !
بخشي از يك نامه
خطاب به كسي كه در قبال زندگي اش بسيار احساس مسئوليت مي كنم ...
