<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانوی معبد سوخته</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/</link>
<description>- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 05 Apr 2009 08:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>- خوشبختی از رو دیوار ، سر می کشه تو خونه-</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزهاي فروردين پر شور ، متبرك و تازه اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اين را حتي مي توانم در سلام پيرمرد همسايه كه صبح ها نان تازه به دست از جلوي خانه مان رد مي شود حس كنم. در برق چشمانش و لبخند شيرينش و آن كلاه شاپوي نوي مشكي اش كه از جان بيشتر دوستش دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; هوا عالي است . باد خنكي مي پيچد توي شش ها و وادارت مي كند بيشتر نفس بكشي . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر صبح پنجره هاي قدَي ِ خانه را باز مي گذارم و كيف مي كنم از رقص باد و پرده &lt;B&gt;.&lt;/B&gt; از شعاعهاي زرين خورشيد كه مي لغزند روي زمين و فرش و ميز و كتابخانه . از جيك جيك و بغ بغو و قار قار هايي كه در هم تنيده مي شوند و  به خنده ت مي اندازند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر صبح رستگار مي شوم انگار با عطر چاي و نان برشته كه پر مي كنند خانه را و اين خود ِ زندگي ست . اين دليل ِ بودن است و من راه ِ ديگري براي خوشبخت بودن بلد نيستم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 08:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- بهار، بهار، چه اسم آشنايي-</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشمانم را مي بندم و روزهايي را كه گذشتند يك بار ديگر روي نوار سلولوئيد ظاهر مي كنم . شروع سال را به ياد ندارم ، عجيب است . هر چه سعي مي كنم هيچ صحنه اي را نمي توان جدا كنم براي سكانس افتتاحيه. قطعا بينندگان عزيز اين قصور را بر تدوينگر خواهند بخشيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تابستانش با گرماي سوزاننده و راه هاي طولاني مزين شد. خيمه زدن روي كتاب ها و رفت و آمد در مسيري كه هر روزش يادآور خاطرات خوبي است. به استثناي موجوداتي كه سعي كردند زهر بپاشند روي زخمها ولي با درايت ِ يك همراه عزيز ، پادزهري تهيه شد و از يك خطر جدي نجات يافتم . مي دانم كه از اين به بعد شب هاي شهريور و مهر برايم يادآور آن صحنه ي سپيد خواهند بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاييزش بي سر و صدا و در قرنطينه سپري شد. از همان روزهاي سكوت و آرامشي كه مي شود خود را غرق كرد در آغوشش. نمي دانم چرا همه ي اتفاقات خوب زندگي ، در اين شاه فصل بر من ظاهر مي شوند. هديه اي كه اصلا قرار نبود به دست نگارنده برسد و نمي دانم چرا يك دوست ناشناس به ضميمه ي يك بسته ، كليد ِ زندگي را هم برايم فرستاد. مي خواهم هر جا كه هست برايش آرزوي شادي كنم و از اينكه دنياي ِ جديدم را به من نشان داد دستانش را بفشارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زمستان هم بي برف و باران ِ مسرت بخش به سرعت سپري شد و مي شود و ما را در حسرت يك زمين نرم ِ سپيدپوش گذاشت تا شايد زمستاني ديگر. شايد فصلي ديگر كه بركت اش از يادببرد گرماي بي تاب كننده ي تابستان هايش را. زمستانم  تا نيمه با قلم و كتاب و كاغذ طي شد. زيبا نبود و بايد مي گذشت. و گذاشتم كه همانطور كه دوست دارد پيش رود. همانطور كه اجازه داده ام تا پايانش ، حسابي كيفور باشد و هر كاري دلش خواست انجام دهد. زمستان است ديگر بايد هوايش را داشت. سر به سرش نمي گذارم . صبح به صبح به گلدان كوچك كنار پنجره نگاه مي كنم كه كي قرار است جوانه بزند . كي خبر مي دهد كه بهار نزديك است ( مگر نيست؟). اين ساقه ي نحيف ِ خفته در خاك، شده است تقويم ِ جديد زندگي. و من در انتظار سالي هستم كه مژده داده است با آمدنش دنياي تازه اي پيش چشمانم و ايضاً قدم هايم مي گسترد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عجيب در انتظار بهارم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2009 07:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- مقصد: آسمان -</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پست را به دلایلی پاک کردم ، تجربه ای شد که یادم بماند اینجا جای نوشتن از فرشته های از دست رفته نیست . نظراتی برای این پست فرستاده می شد که هزاران فرسخ از روح نوشته فاصله داشت . نمی دانم کی قرار است یاد بگیریم که اگر در مورد مطلبی نظری یا فکری به خاطرمان نمی رسد ، خزعبلات از خودمان به جای نگذاریم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همه ی عزیزانی که برایم مهم بود این پست را بخوانند با شرم بسیار پوزش می خواهم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- طلوع کن امشب -</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;1&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديگر نه نفسي در سينه باقي مانده نه جاني در پاها. چند قدم ديگر مي رسيم به قله . آنقدر همه چيز سفيد است و نوراني كه احساس مي كنم كور شده ام. به پشت سر برمي گردم و او را مي بينم كه نفس نفس زنان دارد بالا مي آید . داد مي زنم: - &lt;I&gt;خسته شدي؟&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داد مي زند: &lt;I&gt;- نه ... ديگه داريم مي رسيم .&lt;/I&gt; و دستش را به طرفم دراز مي كند &lt;I&gt; - دستمو مي گيري؟&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;2&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشسته ايم  آن بالا و زمين و كوه و برف زير پاهايمان ، عجيب كوچك و شكننده اند. و بيش از همه چيز، سكوت ِ كوهستان است شنيده مي شود. كلاه پشمي سورمه اي اش را تا روي ابروهايش پايين كشيده و از ليوان مقوايي طرح دارش ، عطر چاي ِ داغ را مي نوشد. نگاهم مي كند: &lt;I&gt;- ديدي بالاخره يه روزي آوردمت اينجا؟&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;-اوهوم ... شاهكاره . ديگه دلم نمي خواد برگردم اون پايين . تو چي؟&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شال گردنش را كمي شل مي كند و با خنده مي گويد: &lt;I&gt;- يعني تو هم مي خواي بري &quot;در دل طبيعت وحشي&quot; ؟ پسره آخرش مُردا ! &lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با ابرو اشاره مي كنم كه يعني نه . دست مي برم و مشتي برف از زير پاهايم بر مي دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;3&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر پاييني آمدن سخت تر از بالا رفتن شده و هر لحظه امكان دارد ليز بخوريم و به تاريخ به پيونديم. دارد آهنگ يكي از فيلمهاي محبوبش را با سوت اجرا مي كند. تمام راه بازگشت را با سكوت و دوره كردن موسيقي تاريخ سينما برمي گرديم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;4&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زندگاني بسيار بسيار لذت بخش ، هيجان انگيز و سرشار از آرزوهاي محقق شده خواهد شد ، همانطور كه پيش مي رويم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Jan 2009 10:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- به کدامین کیش و آیین؟-</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱. بن (داستين هافمن) از آن موجودات بيش از حد تنهاي ِ، بي دست و پاي ِ خجالتي است كه آدم مي خواد يك سيلي حسابي روانه ي صورتش كند تا كمي به خود بيايد. نه در مقابل خانواده اش اراده دارد (حتي نمي تواند لحظه اي در جشن فارغ التحصيلي اش كه پدر و مادرش برگزار كردند ، خلوت كند و تنها باشد) و نه در مقابل لوندي هاي خانوم رابينسون (آن بنكرافت) –كه از قضا همسر همكار پدرش است و دو برابر او سن دارد- اختياري از خود نشان مي دهد. تا جايي كه خانوم او را اغوا مي كند و تمام تابستان تبديل مي شود به پلي براي بن كه از آن موجود دست و پا چلفتي ، تبديل شود به مردي كه مي تواند هر چه اراده كند به دست بياورد. حالا اين وسط پدر و مادرش تصميم مي گيرند باب ِ آشنايي بن را با دختر رابينسون ها – ا ِلن (كاترين راس) باز كنند ، شايد پسر ِ افسرده و تنهايشان! به خود بيايد و تصميمي براي آينده اش بگيرد... حالا تصور كنيد حال و روز ِ بن بدبخت را كه هم عاشق الن شده است و هم از طرف خانوم رابينسون تهديد شده كه اگر با الن رابطه اي برقرار كند ، او همه ي ماجراي عاشقانه ي تابستاني شان را بر ملا مي سازد... * &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;۲. سيمونه (رناتو سالواتوري) جلوي چشمان برادر كوچكترش روكو (آلن دلون) به عشقش ناديا (آني ژيراردو) تعدي مي كند ، روكو ضجه مي زد، التماس مي كند ، اشك مي ريزد اما سيمونه ديوانه شده ، زده به سرش ، حتي نيم نگاهي هم به روكو نمي اندازد و بعد هم آش و لاشش مي كند . چند ماه بعد كه خانواده براي پيروزي روكو در مسابقات بوكس جشن گرفته اند سيمونه سر مي رسد ، عقل از سرش پريده، به روكو مي گويد كه ناديا را به چاقو كشته ، روكو فقط بغلش مي كند و دوتايي گريه مي كنند... ** &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;۳.نمي دانم چقدر به اراده ، شجاعت و عصيان در خودتان ايمان داريد و حتي به آنها مي باليد ، اما من فكر مي كنم خيلي چيزها از جمله سه كلمه ي بالا ، همانقدر كه بايد ياد گرفته شوند و اكتسابي هستند ، بايد در خون آدم هم باشند. تا وقتي من آدم بزدلي هستم ، هيچ مكتب و كلاس و آموزشي نمي تواند مرا به موجودي سلحشور و با اراده تبديل كند. من تا خودم نخواهم ، تا تصميم نگيرم حتي نمي توانم ساده ترين معادلات زندگي را بفهمم ، چه برسد كه حلشان هم بكنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; 4.بن ، بر اثر شرايط بد تربيتي اش و جامعه، موجود خجالتي و پَپِه اي بود كه يك تلنگر (حالا چه غير اخلاقي و چه بر پايه ي اصول و قانون) لازم داشت . خانوم رابينسون اين تلنگر بود. بن خودش را كشف كرد. فهميد كه مي تواند حتي در مقابل تهديد هم بايستد و در اين راه آبروي خود را هم به باد داد. ( اما مگر آبرو چقدر مهم است؟ اين زندگي فقط يك بار اتفاق مي افتد. نه اين است كه آبرو يك استراتژي ساخت بشر است؟) بن در آخر فيلم به خواسته اش رسيد. زندگي اش را در دست خودش گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; 5.روكو ، پسر نجيب ِ يك خانواده ي فقير ايتاليايي است كه هر اتفاق بدي كه براي برادرانش مي افتد،به گردن مي گيرد. به جاي سيمونه روي رينگ مي رود، مشت مي خورد ، آسيب مي بيند و خم به ابرو نمي آورد. زندگي ِ او در قرباني شدن براي ديگران معني دارد. از ناديا جدا مي شود و او را نزد سيمونه مي فرستد «اون بيشتر از من بهت احتياج داره... برو كمكش كن» (حرص ِ آدم درمي آيد از اين همه فداكاري ِ پوچ) . پايان ِ فيلم هم با تصميمي ( كه باز هم از جانب روكو نيست) براي ادامه ي زندگي او رقم مي خورد. روكو هيچ وقت نمي تواند خوشبخت باشد. او باور دارد كه زندگي اش را ديگران بايد اداره كنند ، همه چيز فداي ديگران.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; 6.خوشبختي چيزي نيست كه ديگران دو دستي تقديم تان كنند. بايد بخواهيد و برايش دست و پا بزنيد. زندگي تان را خودتان مي سازيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; * فارغ التحصيل- كارگردان: مايك نيكولز- 1967- برنده اسكار بهترين كارگردان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; ** روكو و برادرانش- كارگردان: لوكينو ويسكونتي- 1960 &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- آمدم -</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمده ام كه زندگي كنم ... كه خلق كنم و خداي كوچكي باشم در قلمرو كوچكترم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمده ام تا عشق را بيابم ... از لابه لاي حرف هايت . از زمزمه هايت . از بغض هايت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمده ام كه مرا پيدا كني ... كه براي يافتنم كفش هاي آهنين بپوشي . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمده ام كه شكر كنم او را ... كه بزرگ است و خداي ِ تمام لحظه هاي من . او كه مرا براي تو ، و تو را براي من آفريد و راه را نشانمان داد تا بيابيم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمده ام تا در سخت ترين لحظه ها هم فقط نام تو را فرياد بزنم و نگويم :چرا ؟ كه بگويم: وقتي تو هستي چه باك!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمده ام تا مهره ي كوچكي باشم روي اين صفحه ي عظيم ِ هزار رنگ . با مهارتت راه درست را انتخاب مي كني و مرا پيش مي بري . ماتم نمي كني . هرگز !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمده ام ... به اين دنيا آمده ام تا هميشه يادم بماند چه فرصت بزرگي برايم مهيا كردي كه باشم. باشم و براي بودن ِ تك تك عزيزانم شكر كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوم آذر ِ بيست و چند سال پيش ، من آمدم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 15:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- انگار گفته بودی خداحافظ ...-</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;1...&lt;/B&gt; فهميده بود انگار ، كه شب ِ آخر است. بد قلقي مي كرد. از صبح شروع كرده بود به غر زدن. عصر هم تمام ِ راه را پياده آمده بود. از سينما آزادي تا ...؛ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هدفون به گوش، خودش را پرت كرده بود ميان جمعيت تا يادش برود كه قرار است تا اطلاع ثانوي پرونده ي اين آدم ها هم بسته شود. اين موجودات ِ نازنين ِ دوست داشتني . اين فرشته هاي سپيد پوش. جعبه ي شيريني را هي اين دست و آن دست مي كرد و تمام تلاشش اين بود كه به آدم ها نگاه نكند. پرده ي اشك ديدش را تار كرده بود اما زور مي زد تا حتي قطره اي هم فرو نچكد روي گونه هايش. مردم مي آمدند و مي رفتند. مي خنديدند و داد مي زدند و كيسه هاي خريد به دست پچ پچ مي كردند. او اما دلش حسابي گرفته بود. مثل هوايي كه انگار مي دانست «امشب، شبِ آخر است»؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نزديك آن چهارراه معروف ِ دوست داشتني كه رسيد دلش هري ريخت پايين. ديگر اين چراغ هاي قرمز و سبز و زرد او را به سوي «او» هدايت نمي كردند. براي خودشان رنگ به رنگ مي شدند. براي دل ِ خودشان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهش را انداخت روي سنگ فرش هاي قديمي و قدم به قدم ، صداي كوبش قلبش را بلند و بلندتر مي شنيد. با نوك ِ انگشتش ، قطره اشك سرگردان را از گوشه ي چشمش پاك كرد. انگشتش خيس شد. اما او با هيچ پارچه اي خشكش نكرد. رفت و رفت و رسيد به آن در ِ بزرگ ِ چوبي . و راهرو هاي تنگ و پوسترهايي كه حالا همه شان انگار ديگر به او نگاه نمي كردند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;2...&lt;/B&gt;توي آن اتاق ِ كوچك ِ باريك ديدمش. بُق كرده بود و ذل زده بود به صورتش توي آينه. وقتي چشمش به من افتاد بلند شد . خواست برود توي اتاق كناري كه پريدم دستش را گرفتم. حرفي نزدم. حرفي نزد. برگشت نگاهم كرد. سفيدي ِ چشمانش قرمز بود. سربندش را درست نبسته بود و موهاي ِ لَخت ِ سياهش از گوشه هاي پارچه آمده بودند بيرون. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:« چيه؟» با لبان لرزانش اين كلمه را گفت و دستش را از توي دستم كشيد بيرون. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:« نمي خواي حرف بزني؟ ... اينقدر بي رحم نباش. دلم برات تنگ ميشه . بزار لااقل يه دلِ سير نگات كنم خوب.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:«نمي خوام. اين لحظه هاي آخر بزار تنها باشم. » و بغضش تركيد. «معلوم نيست ديگه كِي همديگه رو ببينيم... بزار دوري تو راحت تر قبول كنم ... باشه؟ ... بزار نبينمت ... بزار دور شم از تو ، از خودم ... » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستانم رو دور گردنش حلقه كردم . آن اشك ِ لجوج بالاخره كار خودش را كرد و سرازير شد. با سر انگشتانم براي آخرين بار لباس هايش را لمس كردم . نرمي ِ رداي ِ سپيدش را به خاطر سپردم . از زير دستانم خودش را كشيد بيرون. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:«ميرم لباسامو درست كنم ...» و به سرعت در تاريك روشني ِ اتاق ِ كناري گم شد. من ماندم. و خاطره اي كه گرچه گاه حواشي اش با تلخي و بغض همراه بود اما شيرين بود . ماندگار بود . هم براي ما و هم براي آنهايي كه ديدنمان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كسي تقه اي زد به در . سريع اشك هايم را پاك كردم . :«بله؟ بياين تو » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدا از پشت در گفت:« لباساتو بپوش بيا پايين تو سالن. بچه ها همه جمع اند.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:«باشه اومدم» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاورچين پاورچين رفتم سمت اتاق نيمه روشن ِ لباس. نبود. لباسهاي(ش)م را مرتب گذاشته بود روي چوب لباسي. و با سنجاقي اسمم را زده بود رويشان. آرام گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« خداحافظ يرما ...»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پي نوشت:&lt;/B&gt; سوم آبان ، هويت مجازي ام پنج ساله مي شود. راه رفتن را خوب آموخته . كم كمك بايد آماده شود براي دوره ي جديدي از زندگی اش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 11:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- یرما -</title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;يرما &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=1&gt;بازيگران: &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;سهيلا گلستاني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;اشكان صادقي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;مهدي پاكدل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;ايمان افشاريان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;شقايق پورحمدي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;سوده شرحي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;نوشين سليماني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;نويسنده:&lt;/B&gt; فدريكو گارسيا لوركا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;دراماتورژ و كارگردان:&lt;/B&gt; رضا گوران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;طراح صحنه و لباس:&lt;/B&gt; هديه تهراني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;طراح نور: &lt;/B&gt;فرهاد مافي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;دستيار اول كارگردان و برنامه ريز:&lt;/B&gt; نورالدين حيدري ماهر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;منشي صحنه:&lt;/B&gt; ساقي عطايي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;آهنگساز:&lt;/B&gt; آرش گوران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;برنده ي جايزه ي &lt;B&gt;بهترين بازيگري زن&lt;/B&gt; براي سهيلا گلستاني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;نامزد دريافت جايزه ي &lt;B&gt;بهترين كارگرداني&lt;/B&gt; براي رضا گوران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;نامزد دريافت جايزه ي &lt;B&gt;بهترين طراحي لباس و صحنه&lt;/B&gt; براي هديه تهراني &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;از بيست و ششمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر / زمستان 86&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;17 شهريور تا 2۵ مهر / تئاتر شهر/ تالار سايه/ ساعت 20&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>– يادمان باشد كه روزي خورشيد از غرب طلوع خواهد كرد - </title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من فكر مي كنم ... به لحظه هايي كه نه تو و نه هيچ موجود زنده اي نتوانست درك كند كه آن اشك ها نه از سر ِدلتنگي كه از سر دلسوزي بود براي وجودي كه مال خودم بود و من نتوانستم كاري برايش بكنم ، كه برايش مادري كنم ؛ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من فكر مي كنم ... به دستهاي يخ زده ي لرزاني كه آن شب هاي سرد زمستان ، قايم شده در جيب هاي پالتو، آنقدر محكم مشت شده بودند كه مي شد صداي شكستن استخوان هايشان را شنيد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من فكر مي كنم ... به تو ، به آن تقدير روشن ِ پولك نشاني كه يادم مي اندازد هر جاي دنيا هم بروي مي توانم پيدايت كنم . تنها سحابي ِ نوراني ِ آسمان من .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من فكر مي كنم ... به سرماي استخوان سوز ِ زمستان و جشنواره ، و چشمهاي درخشان چند صد موجود نگران ِ مشتاق در تاريكي سالن قشقايي و لرزش ِ پاهايمان، نه از سرما كه از غرور  .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من فكر مي كنم ... به راه ِ آمده و هزاران راه ِ نرفته كه هر لحظه مضطرب ترم مي كنند از بس مثل قير چسبيده اند به قدم هايم و چاره اي نيست براي گريز كه اين همان سرنوشت نگاشته شده اي ست به تاريخ ازل .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من فكر مي كنم ... به باورهايي كه براي بزرگ شدن ريختم به پاي نهال تن ام و چه آرام و صبور رخنه كرد و شد جزئي از بدنم ، تكه اي از قلبم . ذره اي از عشقم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;و ... به سكوت كه چه مايه نشانه اي از بزرگ منشي ست و يادآور اينكه تو هنوز هم فرصت بسيار داري و آدم هاي بسيار كه مي آيند تا فرصتي ديگر بدهند به تو ، به قدم هايت ، به نگاهت ، به حضورت ؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;و ... من ... به روزهاي خوب ِ خوب ِ خوب ِ كه هنوز نيامده اند فكر مي كنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 07:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>- ... - </title>
<link>http://shpr.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;بعضی وقتا راه که میرم احساس می کنم داری میای ،&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;از پشت سرم ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هرم نفسهاتو حس می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;کنم ، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اما سر که برمی گردونم هیچ کس نیست . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 19pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 19pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اینه رسمش؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 06:40:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shpr&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>shpr</dc:creator>
<guid>http://shpr.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
